archive Description

شوراهای شهر: استقبال یا عدم استقبال؟

محمد مختاری

وزیر کشور به‌صراحت اعلام کرد که از انتخابات شورای شهر استقبال نشده است، و در توجیه و تعلیل آن گفت: «این ناشی از عدم آگاهی مردم به‌نقش شوراهای شهر است. و این ناآگاهی مربوط به‌فرهنگ مردم ماست که فکر می‌کنم با عملکرد یک دوره، نقش واقعی شوراها برای مردم، حتی طبقات بی‌سواد هم روشن شود. ما فرصت کافی برای تبلیغ و آگاهی مردم نسبت به‌شوراها نداشتیم.» (اطلاعات، ۲۳ مهر)

در این گفته سه مسأله‌ی عمده مطرح است که در زمینه‌ی شوراها باید مورد بررسی قرار گیرد:

۱. عدم استقبال مردم از شوراها

۲. ناآگاهی مردم از شوراها، که در اصل مربوط به‌فرهنگ آن‌ها است

۳. فقدان فرصت کافی برای تبلیغ و آگاه‌سازی مردم

حاکمیت موجود با طرح این سه مسأله بر آن است که شکست انتخابات شوراها را به‌حساب مردم بگذارد و اذهان توده‌ها را از اصل قضیه منحرف کند و خود آنان و فرهنگ‌شان را مقصر وانمود کند.

توجیه حکومت و اصرارش بر این که فقط ناآگاهی مردم علت و عامل اصلی عدم استقبال از انتخابات شوراها بوده است فقط کوششی است که در راه پنهان داشتن نقش و اقدامات خود حکومت. وگرنه چگونه است که به‌هنگام رفراندوم و انتخابات مجلس خبرگان، مردم از شعور لازم و کافی برخوردار بودند، و این قدرت خارق‌العاده را داشتند که خبرگان جامعه را در رابطه با تدوین قانون اساسی تشخیص دهند اما در مورد «شوراها» یکباره فاقد آگاهی شدند؟!

در موضوع «فقدان فرصت تبلیغاتی» نیز باید گفت: اگر غرض این است که مردم امکان و فرصت ترویج و تبلیغ نداشته‌اند، از درستی مو به‌درز سخن نمی‌رود؛ زیرا حاکمیت موجود همه‌ی امکانات تبلیغاتی را از مردم سلب کرده است. و اگر غرض فرصت تبلیغاتی برای خود دستگاه است، که مردم می‌دانند طی مدت یک ماهه‌یپیش از انتخابات، کارگزاران و برنامه‌ریزان تبلیغاتی حکومت در ابعاد مختلف و در سطح وسیع جامعه بی‌وقفه از شوراها، به‌آن شکل که خود می‌خواسته‌اند، سخن گفته‌اند و تبلیغ کرده‌اند تا تلقی خود را از شوراها، با حدت و شدت و با غنیمت شمردن هر لحظه و استفاده‌ی از هر وسیله به‌گوش مردم فرو کنند.

اما مطلب این است که چرا مردم این همه پرحرفی را به‌گوش نگرفته بدان دل نسپرده‌اند. ـ مردم آشکارا می‌بینند که این بار هم فقط حاکمیت موجود است که تبلیغ می‌کند، و خود به‌تنهائی و بدون مشارکت همه‌یمردم از حق شوراها و حاکمیت شورائی سخن می‌گوی دو متقابلاً حق تحلیل و ترویج و نظر را از گروه‌های مختلف سلب می‌کند. آیا مردم این تناقض را چگونه می‌بینند و پاسخ آن را چگونه می‌دهند؟

حاکمیت موجود از هم‌اکنون باید مطمئن باشد که با همین شیوه و رفتار، مردم را نسبت به‌آزمایش‌های انتخاباتی آینده نیز بی‌اعتقاد کرده است. در تجربه‌های گذشته رأی مردم را چندان به‌بازی و سخره و شعبده گرفته‌اند که از هم‌اکنون نتیجه‌ی برخورد مردم با آزمایش‌‌هائی چون رفراندوم قانون اساسی (اگر رفراندومی در کار باشد) و انتخابات مجلس شورا و انتخاب رئیس جمهوری نیز قابل پیش‌بینی است، و مطمئناً چیزی جز ادامه و تشدید همین بی‌اعتنائی و عدم استقبال نخواهد بود.

اگر به‌تظاهرات و کشمکش‌ها و درگیری‌هائی بیندیشیم که حکومت بناگزیر برخی از آن‌ها را در روزنامه‌ها طرح کرده است خواهیم فهمید که مردم در مورد انتخابات اخیر و رابطه‌ی شوراها و حاکمیت موجود چگونه اندیشیده و چگونه عمل کرده‌اند. خواهیم دید که چه برداشتی از انتخابات وجود داشته است که به‌قول مقامات وزارت کشور «فقط در یک سوم شهرها انتخابات شوراها برگزار شده است». (بامداد، ۲۹ مهر)

فرایند برخورد حاکمیت موجود با امر شوراها، از قیام بهمن تاکنون، افشاگر سیاست‌ها، ظاهرسازی‌ها، انحصارطلبی‌ها، و دوزوکلک‌های گروه‌هائی است که این نهاد مردمی را با منافع و مصالح خویش در تضاد مستقیم می‌دیده‌اند.

برای یافتن علت اصلی عدم استقبال مردم از انتخابات همین فرایند را بررسی می‌کنیم:

۱. پس از قیام بهمن، برخورد دولت با مسأله‌ی شوراها به‌طور عام و در سطح وسیعی آغاز شد. تضاد «مدیریت از بالا» و «از پائین» ترجیع‌بند دولت شد. در هر وزارتخانه و اداره‌ئی میان مدیران انتصابی دولت و شوراها‌ئی که طی قیام عمل کرده، رهبری اعتصابات را به‌عهده داشتند تضاد و درگیری بالا گرفت. مدیریت انتصابی در داخل کارخانه‌ها، شرکت‌ها، و بخش‌های خصوصی و عمومی، به‌طرز خستگی‌ناپذیری با این نهاد مردمی به‌مبارزه برخاست. نطق‌های مسؤولان و شکایات مداوم هیأت دولت، به‌ویژه نخست‌وزیر، دربارﻩٔ شوراهای ارتشی، کارگری، کارمندی، دانشگاهی، و… روزبه‌روز شدیدتر شد.

مردم در فرایند قیام به‌کارائی شوراها پی‌برده بودند و یکی از خواست‌های اساسی‌شان نیز حق مشارکت مستقیم در تعیین سرنوشت خویش و پایه‌گذاری شوراها در سراسر کشور بود. مردم به‌این آگاهی نزدیک می‌شدند که جلوگیری از به‌وجود آمدن دیکتاتوری و رشد انحصارطلبی تنها از طریق ایجاد شوراها میسر است. مردم داشتند می‌فهمیدند که امکان نفوذ امپریالیسم در حکومت مرکزیِ برخوردار از تمرکز قدرت به‌مراتب بیش از امکان نفوذ آن در سیستم حکومت‌های ایالتی و نظام شورائی است. مردم در می‌یافتند که از طریق شوراها به‌آگاهی‌های لازم جهت شرکت و تصمیم‌گیری در امور جامعه دست می‌یابند.

گفته‌اند یکی از علل این که شوراها شکل و نوع به‌مراتب عالی‌تر دموکراسی است این است که شوراها با متحد کردن و جلب تودﻩ‌ی کارگران و دهقانان به‌سیاست، هواسنج بسیار حساس را برای نمایش درجه‌یارتفاع سطح بلوغ سیاسی و طبقاتی توده‌ها به‌دست می‌دهند که از هر چیز دیگر به‌ذهن خلق… نزدیک‌تر است.

حاکمیت موجود به‌منظورمقابله با همین خصلت‌ها و امکانات دموکراتیک شوراها، از یک‌سو کوشید که تشکیل آن‌ها را به‌تعویق اندازد و از سوی دیگر طرح‌ها و برنامه‌هائی ارائه داد که ماهیت شوراها را قلب می‌کرد. در این طرح‌ها نشان داد که هرگز دو خصلت و شرط عمدﻩ‌ی شوراها را نمی‌پذیرد: یکی اختیار اخذ تصمیم، و دیگری اختیار اجرا.

پیداست که بدون چنین اختیاراتی وجود شورا منتفی است. این دو شرط فقط با هم و به‌طور پیوسته و هماهنگ می‌توانند کارائی شوراها را تضمین کنند. اگر شورا فاقد اختیار تصمیم‌گیری باشد اختیارات اجرائیش نیز عاطل می‌ماند و از میان می‌رود. زیرا برای او چیزی جز پیروی از تصمیم‌های گرفته شده به‌جای نمی‌ماند. و نیز اگر شورا اختیار اجرائی نداشته باشد تصمیم‌های گرفته شده بر روی کاغذ باقی خواهد ماند و به‌عمل درنخواهد آمد. شورا با این دو شرط هم امکان شناخت نیازهای مردم را پیدا می‌کند، و هم امکان برآوردن آن نیازها را. و این درست به‌معنی شرکت فعال مردم در امور خودشان است. و پیداست که از این طریق منافع گروه‌هائی به‌خطر می‌افتد. کوشش این گروه‌ها در راه نفی شوراها به‌آنجا کشید که در یکی از برنامه‌های تلویزیونی که جلساتی از انتخاب نمایندگان شوراهای دانشگاهی را در زمینه‌ی استقلال دانشگاه‌ها گزارش می‌کرد، این مسأله به‌صراحت مطرح شد که «شورا در دوران قیام پدیده‌ای انقلابی و ترقی‌خواهانه بود، اما حال که دولتی ملّی بر سر کار آمده است امری زائد و ارتجاعی است!»

۲. بنابر آشنائی‌ها و تجربه‌هائی که در دوران قیام پدید آمده بود، سازماندهی شوراها در تمام مؤسسات و نیز در واحدهای روستائی و شهری در حال دنبال شدن بود که حاکمیت سیاسی و مذهبی با تأکید بر کمیته‌های مساجد راه رشد طبیعی آن را بست. طرح کمیته‌های محلی به‌این معنا که دستاوردهای انقلاب توسط خود مردم حفظ شود در مرحله‌ئی از قیام ضرورت یافته بود، اما تبدیل آن‌ها به‌کمیته‌های مساجد جز تغییر ماهیت آن‌ها معنائی نداشت. به‌این وسیله صاحبان نفوذ – به‌ویژه گروهی خاص – در داخل آن‌ها منافع خود را دنبال کردند و کمیته‌های مساجد عملأ اجراکنندهٔ نظرات خاصی شد. از همین طریق هم بود که از یک سو مردم و کمیته‌ها، و از سوئی دستگاه‌های اجرائی دیگر و کمیته‌ها، به‌تضادی آشکار رسیدند و علیه یکدیگر به‌تلاش برخاستند.

شکایات و گله‌گذاری‌ها و نصایح به‌درگیری و زدوخورد و کشتار مبدل شد. اصل اراده و اختیار مردم و مشارکت فعال آنان (که خود موجب جذب‌شان به‌کمیته‌ها بود) در یک بافت انحصاری گرفتار آمد. افراد و گروه‌های صادقی که به‌کمیته‌ها پیوسته بودند به‌مرور از نقش اجرائی خود سر خوردند و دریافتند که تبدیل به‌آلت اجرائی تصمیمات و تقاضاهای خصوصی شده‌اند و عملاً مشارکت‌شان را به‌سود انحصارطلبی گروهی خاص یافتند. و در نتیجه یا از کمیته‌ها کناره گرفتند یا کنار گذاشته شدند. حاصل همهٔ این‌ها مشکلات فراوانی بود که بر انبوه مشقـّات و نابسامانی‌های زندگی مردم و جامعه افزوده شد.

۳. هم‌زمان با درگیری‌هائی که بر اثر اعمال نفوذ کمیته‌ها در سنندج روی داد، و سفر آیت‌اله طالقانی به‌کردستان، مسأله شورا از آغاز سال جاری بُعد تازه‌ئی یافت. بنابر توافق‌هائی که صورت گرفت شورای شهر سنندج انتخاب شد، که از همان آغاز گروه‌های ذی‌نفوذ با آن به‌مبارزه برخاستند. مبارزﻩ‌ی عوامل انحصارطلب و دخالت‌های قدرت‌طلبانه مسأله‌ی شوراها را در دیگر نقاط به‌فراموشی سپرد. در واقعه‌یخوزستان، هنگامی که نمایندگان گروه‌های مختلف سیاسی، به‌عنوان راه حل، تشکیل شورائی نظیر شورای شهر سنندج را پیشنهاد کردند استاندار در پاسخ گفت: «این که بگذاریم شورائی مثل شورای شهر سنندج در اینجا پا بگیرد از محالات است.»

از یک سو دولت به‌تشکیل شوراها تن در نمی‌داد، و از سوی دیگر انحصارطلبان و صاحبان نفوذ محلی تشکیل شوراها را در تضاد با مصالح و منافع خویش می‌دیدند و به‌این ترتیب به‌تعویق افتادن امر شوراها خواست همه‌ی گروه‌هائی بود که پس از قیام برسر تحصیل قدرت به‌کشمکش پرداخته بودند.

۴. در اردیبهشت ۵۸، در پی مشکلاتی که بر اثر همین تضادها پیش آمده بود تشکیل شوراها توسط آیت‌اله طالقانی اعلام شد. روزنامه‌ها خبر از طرح شوراهای محلی دادند که زیر نظارت آیت‌اله طالقانی پیاده می‌شود. رهبری «کمک به‌اجرای این طرح را وظیفه‌ی شرعی اعلام داشت» و شورای انقلاب، دولت، کمیته‌ها و دیگر مصادر امور موظف به‌اجرای طرح شدند. (کیهان، اول اردیبهشت)

اما هم‌زمان با طرح شوراها، رؤسای کمیته‌های چهارده‌گانه‌ی تهران نیز در قم اجتماع کردند. گفته شد که «با تشکیل شوراها مسئولین کمیته‌های انقلاب نیز انتخابی خواهند بود. و با رأی ساکنین همان محل که در محدوده‌ی آن فعالیت می‌کنند انتخاب خواهند شد.» (کیهان اول اردیبهشت). بدین ترتیب مرحله‌ی دیگری در روابط مردم و دستگاه‌ها پدید آمده بود. کسانی که در حوزه‌ی عمل خود، فعال مایشاء شده بودند بر اثر فشار افکار عمومی ناگزیر به‌تعدیل مواضع خود پرداختند. یا ناچار بودند که چنین وانمود کنند. رهبری ناگزیر شده بود که به‌هر صورت بر خواست مردم تأکید کند. و فشار موجود را به‌گروه‌های انحصارطلب منتقل کند. اما این فشار نمی‌توانست بدون عکس‌العمل بماند. پس گروه‌های انحصارطلب نیز فشار خود را متقابلاً تشدید کردند. همچنان که طرح انتخابی کمیته‌ها خود از یک سو تظاهر به‌رعایت حق رأی مردم بود، از سوی دیگر تأکیدی بود بر بقای کمیته‌های مساجد. و خود در نهایت نوعی مقابله‌جوئی با مسأله‌ی شورا به‌حساب می‌آمد.

۵. شنبه هشتم اردیبهشت، «پیش‌نویس طرح تشکیل شوراهای شهر و استان که ایران را در آینده به‌صورت یک کشور فدراتیو در می‌آورد از سوی وزارت کشور اعلام شد». بر اساس این طرح دوره‌ی

استانداردی هر استاندار برابر بود با مدت ریاست جمهوری. و هر استان به‌وسیله‌ی یک «صدر» اداره می‌شد که ریاست قوه‌ی مجریه را در استان برعهده داشت. و فرمان صدارت او از طرف رئیس جمهور صادر می‌شد.

معلوم بود که این نیز نقشه‌ئی بود برای به‌تعویق انداختن امر شوراها. و مانعی بود در راه عملی شدن خواست مردم. زیرا مسأله را تعلیق به‌آینده و انتخاب رئیس جمهوری می‌کرد. و طرح سازمانی شوراها را به‌جای این که بر پایه‌ی شوراهای کوچک یا هسته‌های اصلی بگذارد، در رابطه با دولت و هیأت «مشیران» و «صدر» و… عنوان می‌کرد.

عیب عمدﻩ‌ی این طرح فاصله‌ی زیاد آن با دموکراسی، و پیشگیری آن از شرکت فعال همه‌ی مردم در شوراهای به‌هم پیوسته یا زنجیره‌ای بود. به‌این وسیله «صدر» و «مشیر» به‌طور خود‌به‌خود مقابل مسأله‌یشورا و دخالت مستقیم مردم در امور قرار می‌گرفتند.

۶. نهم اردیبهشت از سوی وزیر کشور اعلام شد که «طرح شوراها که در روزنامه‌ها انتشار یافته، متعلق به‌نخست‌وزیری، دولت، وزارت کشور نیست. و صرفاً از دیدگاه‌های شخصی ناشی می‌شود.» (آیندگان ۹ اردیبهشت).

و حال آن که قبلاً اعلام شده بود که این طرح بر اساس نامه‌ئی است که وزیر کشور به‌وزیر مشاور در طرح‌های انقلاب نوشته است. و این خود نشانه‌های دیگری بود از تضادی که در داخل گروه‌های حاکم بر سر مسأله‌ی شورا وجود داشت. و معلوم می‌داشت که دعوا به‌سود گروه‌های قوی‌تری که با شوراها مخالفند خاتمه یافته است.

۷. بیستم اردیبهشت اعلام شد که از سوی هیأت منتخب آیت‌اله طالقانی «طرح شورا به‌دولت داده شد». و همزمان با آن از سوی وزیر مشاور در طرح‌های انقلاب نیز «رئوس خودمختاری اعلام شد». (کیهان ۲۰ اردیبهشت)

در طرح وزیر مشاور از «خودمختاری اداری»سخن رفته بود. و از این که «اداره‌ی امور هر استان با نظارت مجلس شورای استان انجام می‌شود.» اما «استاندار از طرف حکومت مرکزی انتخاب می‌شود، که ضمناً مسئول مجلس شورای استان نیز خواهد بود.» و نیز «برهمه‌ی رؤسای ادارات استان که انتخابی‌اند ریاست فائقه خواهد داشت.» (کیهان ۲۰ اردیبهشت)

با این ضوابط، این طرح خنثی‌کننده‌ی طرح قبلی بود. و بر تمرکز هر چه بیش‌تر قدرت دولتی تأکید داشت. نقش نمایندگان مردم را تا حد نظارت تنزل داده بود، و نقش دولت را تا حد ریاست فائقه‌ی استاندار انتصابی بالا برده بود. حال آن که طرح قبلی با همه‌ی اشکالاتش، «صدر» و «مشیر» را نیز انتخابی می‌دانست.

اما در طرح منسوب به‌آیت‌اله طالقانی، خصلت زنجیره‌ای شوراها از سطح ده تا استان منظور شده بود. به‌این ترتیب که نماینده‌ی اعضای هر شورا از پائین به‌بالا می‌آید: شورای ده، شورای هر بخش از نمایندگان شوراهای ده، شورای شهر، شورای شهرستان از نمایندگان شوراهای شهر و شوراهای بخش آن ناحیه، شورای استان از نمایندگان منتخب شهرستان.

بخشدار و شهردار و فرماندار و استاندار منتخب شوراها بودند. و شوراها بر کار یکدیگر نظارت می‌داشتند. و مجلس شورا وضع قواعد مربوط به‌سیاست عمومی دولت را دربارهی صلاحیت شوراها و اصولی که برای حفظ حاکمیت ملی و نظم عمومی و مصالح ملی از طرف شوراهای محلی باید رعایت شود، برعهده داشت.

هم‌زمانی انتشار این دو طرح، تضاد و اختلافی را که در داخل گروه‌های حاکم، یا منسوب به‌حاکمیت، بر سر مسأله‌ی شوراها موجود بود آشکارتر می‌کرد. برطبق معمول، این تضاد به‌سود گروه مخالف شوراها عمل کرد و طرح آیت‌اله طالقانی و اساساً مسأله‌ی شوراها را برای مدتی طولانی به‌بایگانی سپرد.

۸. مخالفت با تشکیل شوراها همچنان ادامه یافت، تا این که باز آیت‌اله طالقانی در آخرین روزهای حیاتش عامل طرحِ دوباره‌ی شوراها شد. و در آخرین خطابه‌اش آشکارا مردم را به‌امر شوراها ترغیب کرد. از مردم خواست که صریحاً و مصراً منافع و مصالح خودشان را پیگیری کنند. و گفت که مسئولان امور از تشکیل شوراها جلوگیری می‌کنند. مرگ ناگهانی او درخواست و فشار مردم را در مورد شوراها شدت بخشید. به‌طوری که با همه‌ی تلاش گروه‌های انحصارطلب در راه منحرف کردن اذهان مردم، شورا به‌یک خواست عمومی تبدیل شد، و حاکمیت موجود به‌موضع تدافعی افتاد و در برابر فشار افکار عمومی، به‌چاره‌جوئی‌های گوناگونی دست زد.

از یک‌سو طرح ادغام کمیته‌ها و شوراها را پیش کشیدند. و از سوئی با تنظیم آئین‌نامه‌ی انتخاباتی راه نفوذ عوامل صاحب قدرت را بازگذاشتند. از یک سو با طرح ولایت فقیه، قدرت متمرکزی را به‌حاکمیت مردم تأویل و تفسیر کردند. و از سوئی با تفکیک شهرهای بزرگ از شهرهای کوچک، انتخابات شوراها را به‌آزمایش وضعیت جامعه، و میزان تمایل مردم به‌حاکمیت تبدیل کردند. و

بدین ترتیب فقط توانستند در یک سوم شهرها انتخاباتی برگزار کنند که آن هم عملاً به‌عامل افشای انحصارطلبی‌ها تبدیل شد.

برگزاری عجولانه و آزمایشی انتخابات شوراها که از روی ناچاری صورت گرفت، نشانه‌ی این بود که حاکمیت موجود در همه‌ی مسائل مربوط به‌مردم و نهادهای مردمی، فقط همان شیوه‌ای را دنبال می‌کند که پس از قیام در پیش گرفته بود.

فشار افکار عمومی حکومت را از موضع مخالفت به‌موضع موافقت ظاهری کشانده بود. ظاهرسازی با تبلیغ سراسری رادیو- تلویزیونی هماهنگ بود. این بار به‌منظور دست‌یابی به‌شوراها، و خالی کردن شوراها از محتوای مردمی‌شان نقشه‌ها کشیدند. اما همه‌ی این نقشه‌ها و شتابزدگی‌ها تضادها را آشکارتر کرد. در این شتاب‌زدگی چندان اعمال نسنجیده و متضاد روی داد که گروه‌های حاکم را نیز در برابر هم به‌موضع‌گیری آشکار واداشت.

مردم نشان دادند که در هر شهر، به‌نسبت آگاهی‌شان چگونه به‌شورا می‌اندیشند. و از شورا و انتخابات چه می‌خواهند. مردم می‌دانستند که حکومت در پی سپردن امر مردم به‌خود مردم نیست. می‌دانستند که این انتخابات هم ظاهرسازی‌ئی بیش نیست. و علی‌رغم سیاست‌های حکومت، نشان دادند که چیزی را که طالبند چگونه به‌دست می‌آورند.

تضاد و برخورد به‌تظاهرات و کشتار انجامید. و دولت ناگزیر شد که در برخی شهرها انتخابات را متوقف، و در برخی شهرها شوراها را نیز منحل کند. همچنان که در برخی شهرها هم خود شوراها ناگزیر به‌انحلال خود رأی دادند.

حکومت در پایان کوشید که عدم استقبال مردم را به‌حساب خود مردم بگذارد و از خود رفع مسئولیت کند، به‌راستی هم عدم استقبال مردم را باید به‌حساب مردم گذاشت، اما نه از دیدگاه وزیر کشور، بلکه از دیدگاه آگاهی‌های روبه‌رشد توده‌ها که آنان را در برابر اقدامات و تمهیدات حکومت چنین به‌مواجهه کشانده است.

اما این پایان کار نیست. ادعای ۹۹ درصدی حکومت در رفراندوم به۴۵ درصد در انتخابات مجلس خبرگان رسید. و امروز استاندار خراسان از ۸ درصد شرکت‌کننده در انتخابات شوراها سخن می‌گوید. در حالی که حکومت هنوز آزمایش‌های دیگری مثل رفراندوم قانون اساسی، انتخابات مجلس شورا و انتخاب رئیس جمهور را نیز در پیش دارد.

کتاب جمعه – شماره ۱۵ – 24 آبان ۱۳۵۸


بررسی شعارهای دوران قیام (۱)

محمد مختاری

تحلیل شعارهایی که در جریان قیام مطرح بوده است، به‌شناخت عوامل و خصلت‌ها و ویژگی‌های حرکت انقلابی مردم ما کمک می‌کند. در واقع می‌توان از طریق روان‌شناسی اجتماعی گروه‌های مختلفی که طرح کننده‌ی شعارها بوده‌اند، موقیعت و شرایط عینی و ذهنی جامعه را آشکار ساخت.

شعارها بازگوی جنبه‌های گوناگون فرهنگ، ایدئولوژی، روحیه و میزان خودانگیختگی یا آگاهی است و نیز مراحل عمل طبقات و استراتژی و تاکتیک گروه‌های سیاسی و اجتماعی مختلف را در بر می‌گیرد، که در مبارزه شرکت داشته‌اند و تشخیص و شناخت قیام، به‌تشخیص و ارزیابی آن‌ها نیز وابسته است.

از طریق شعارها می‌توان دریافت که:

۱. جامعه‌ای که در آن مردم به‌ضرورت انقلاب پی بردند چه و چگونه بود؟
۲. وجه مشترک عینی مردم در مبارزه چه بود؟
۳. تقاضاهای دوران قیام چه بود؟
۴. حرکت انقلابی مردم چه مسیر و مراحلی را طی کرد؟
۵. چه گروه‌هایی در مبارزه شرکت داشتند؟
۶. رهبری چگونه و چرا به‌‌این صورت شکل گرفت؟
۷. وضعیت پس از قیام می‌بایست چگونه باشد، و اکنون چگونه است؟

هر یک از انواع شعارهای استراتژیک، تاکتیکی و تبلیغی، به‌بخشی از مسائل بالا پاسخ می‌دهد. شعارهای استراتژیک هدف‌های مراحل معینی را بازگو می‌کند، و مهم‌ترین تضادی را که در هر مرحله برای مردم مطرح بوده فاش می‌سازد. این گونه شعارها بازگوی راه‌حلی است که مردم با توجه به‌تضاد عمده‌ی جامعه می‌جسته یا ظاهر می‌کرده‌اند. این شعارها از آنچه که باید سرنگون شود، و از میان برود سخن می‌گوید، و از نظامی که باید مستقر شود، خبر می‌دهد. و نشان می‌دهد که چه نیروهائی در مبارزه و مراحل مختلف آن مشارکت داشته‌اند. استراتژی‌شان و میزان کارآئی و حدود عمل انقلابی‌شان چه بوده است. کدام گروه در آغاز و دوران حرکت آرام نهضت، و کدام گروه در فرجام و دوران حرکت رادیکال آن، کاربرد مشخص و تعین‌کننده‌ای داشته‌است.

به‌همین گونه شعارهای تاکتیکی نیز، مسائل خاص خود را طرح و ارائه می‌کند. فراز و نشیب و تندی و کندی و مشخصات در حال تغییر هر مرحله را نشان می‌دهد. شکل‌های مختلف اعتراضات و اعتصابات را می‌نمایاند. اقدامات موضعی و تظاهرات خیابانی مردم را تصویر می‌کند. یک‌جا سربازان را به‌فرار از خدمت ترغیب می‌کند، و در جای دیگر از ضدیت با ارتش و نابود کردن آن سخن می‌گوید. یک روز از مسلح شدن توده‌ها، و روز دیگر از ایجاد ارتش خلقی طرفداری می‌کند.

شعارهائی که جنبه‌های تبلیغی داشت، گاه مسائلی را طرح می‌کند که با زندگی مردم آمیخته بوده است، و به‌همین سبب نیز تأثیر عمیق گذاشته است. و گاه اموری را عنوان می‌کند که به‌زندگی مردم نزدیک نبوده، و به‌همین دلیل نیز در همه‌ی مردم مؤثر نیفتاده است. این مسأله خاصه در مورد شعارهای تبلیغی برخی گروه‌های سیاسی مصداق دارد. چرا که این گونه گروه‌ها فراموش کرده بودند که شعارهای تبلیغی، باید آن گونه باشد که حتی عامی‌ترین افراد هم بتوانند آن را درک کنند.

ارتباط شگفتی‌آوری میان انواع مختلف شعارها با حرکت و فرهنگ خود مردم، و خصلت و قدرت شعارسازی آن‌ها وجود دارد. مردم با توجه به‌هر مسأله‌ئی که در طی قیام پیش آمده شعار ساخته‌اند. و در واقع در این جنبش وظیفه‌ئی را به‌عهده گرفته‌اند، که خاص گروه‌های رهبری است. مردم کم‌ کاری گروه‌های رهبری را جبران کرده، و ضمن تعیین شعارهای خاص هر مرحله، گاه آن‌ها را به‌رهبری ارائه و تحمیل کرده‌اند.

«هر شعار خاص را باید از مجموع جنبه‌های خاص یک وضعیت سیاسی معین استنتاج کرد»[۱]. و طبعاً فقط کسانی که به‌تمامی دقیق و خصوصیات این «وضعیت سیاسی» واقف‌اند، می‌توانند چنین استنتاجی بکنند. اما در جنبش انقلابی مردم ایران، رهبری از آغاز نهضت، به‌طور منظم و سازمان یافته، به‌طرح شعارها نپرداخت. و درنتیجه روان‌شناسی اجتماعی مردم، و تصمیمات آن‌ها در طرح هر شعار لازم، و واکنش آن‌ها در برابر هر حرکت دشمن، اهمیت تعیین‌کننده‌ای یافت.

این مسأله نشان می‌دهد مردمی که در یک حرکت انقلابی بسیج شده‌اند، تا چه اندازه می‌توانند شرایط عینی را احساس کنند. و معلوم می‌شود که این احساس یا حتی آموزش با چه سرعتی ظاهر می‌شود. یعنی انقلاب با چنان سرعتی مردم و رهبران را آموزش می‌دهد که تصور آن در وضعیت غیرانقلابی بسیار دشوار است. مردم چنان به‌سرعت فرا می‌گرفته‌اند، و مسائل را احساس می‌کرده‌اند، که در برابر هر مسأله‌ی تازه یا واکنش حکومت یا هر چرخشی که در عمل و حرکت انقلابی رخ می‌داد، بی‌درنگ شعار لازم را یافته و مطرح می‌کردند. حال آن که «بارها اتفاق افتاده است که به‌هنگام چرخش‌های تند و سریع تاریخ، گاه حتی احزاب مترقی هم قادر نبوده‌اند که خود را با موقعیت جدید منطبق کنند. و در نتیجه شعارهائی را تکرار کرده‌اند که فقط در دوره و مرحله‌ی پیشین صحیح بوده. و در مرحله‌ی جدید معنای خود را از دست داده است».

[۲]

اگر کرونولوژی قیام تنظیم می‌شد، و واقعه‌نگاری تاریخی جنبش خلق در رابطه با شعارهای هر مرحله و هر واقعه، تدوین می‌شد، در می‌یافتیم که هر قسمت از شعارهای موجود، در چه مرحله و چگونه و تا چه مدتی و در چه شرایطی، و با توجه به‌چه واقعه یا مشکلی طرح و تبلیغ شده است.

اگرچه در این بررسی مجال چنین انطباقی نبوده، اما امید است آن طبقه‌بندی که ارائه می‌شود، تا حدودی زمینه‌ی درک این امر را فراهم کند.

***

روز ۲۵ اسفندماه ۵۷ که شهرداری تهران تصمیم گرفت شهر را پاکسازی کند، مسأله‌ی شعارها به‌شکلی تازه مطرح شد، که بیانگر چگونگی برخورد گروه‌های مختلف مردم با این پدیده بود و معلوم شد که هر قشر و گروهی در این مورد چگونه می‌اندیشد. همچنان که هر قشر و گروهی نسبت به‌قیام هم به‌گونه‌ئی خاص می‌اندیشید و می‌اندیشد.

در مصاحبه‌های رادیوتلویزیونی آن هنگام از عده‌ئی می‌شنیدیم که: «ما انقلاب کرده‌ایم و می‌ماند. دیگر ماندن شعارها لازم نیست. روی دیوار ماندن شعارها در حالی که خود انقلاب ماندنی است، لازم به‌نظر نمی‌رسد. توی کتاب‌ها خواهند نوشت و ثبت خواهند کرد. پس دیوارها را باید پاک کرد.»

برخی عقیده داشتند که «دیوارها را باید پاک کرد. و پس از آن هر چه را کمیته یا دولت انقلاب صلاح و لازم دید، با خط خوش بر دیوارها می‌نویسند.»

عده‌ای که حرکت و عمل مردم بیش از مسائل دیگر برایشان ملاک عمل بود می‌گفتند که «شعارها باید حتماً روی دیوارها، به‌همان شکلی که خود مردم نوشته‌اند، باقی بماند. تا شرایط پیش از قیام را نشان دهد. و همواره معلوم باشد که تقاضاهای مردم، و چگونگی عمل‌شان چه بود.»

و گروهی نیز که پس از قیام بهمن، نوعی تردید و نگرانی نسبت به‌راه و روش‌ها و هدف‌های مسئولین امور پیدا کرده ‌بودند، اعتقاد داشتند که «پاک کردن شعارها ممکن است به‌نوعی سانسور تبدیل شود. یعنی شعارهائی را که به‌صلاح گروهی نیست پاک کنند، و آن‌هائی را که می‌پسندند باقی گذارند. و به‌این ترتیب مسائل دوران قیام از چشم ها دور بماند.»

این برخوردها بخش‌هائی از روان‌شناسی اجتماعی و تلقی گروه‌هائی از مردم را نشان می‌داد.

به‌این ترتیب بررسی شعارها مستقیماً به‌بررسی روان‌شناسی اجتماعی مردم مربوط می‌شود. بررسی روان‌شناسی اجتماعی مردم، بررسی افکار و ایدئولوژی‌ها و مناسبات آن‌هاست. آنچه را که شعر از برخورد یک انسان با جامعه بیان می‌کند، شعار از برخورد گروه‌هائی از انسان ها با جامعه، بازگو می‌کند. فکر، احساس رفتار و عمل مردم، روان‌شناسی اجتماعی مردم را نشان می‌دهد. و دانستن و تشخیص روان‌شناسی اجتماعی برای هدایت جنبش توده‌ئی و تشخیص هویت و ماهیت آن الزامی است.

غافل‌ماندن از روان‌شناسی اجتماعی، در بررسی تاریخ هر دوره، به‌دریافت مکانیکی و ساده‌لوحانه‌ئی از زیربنا و روبنا می‌انجامد. از طریق شناخت روان‌شناسی اجتماعی، می‌توان چگونگی ارتباط و برخورد مردم را با ایدئولوژی‌ها، و نیز دلائل پیوند و هماهنگی‌شان را با هر ایدئولوژی، و نیز میزان نفوذ یک ایدئولوژی را در آنان تعیین کرد.

«روان‌شناسی اجتماعی طبقات جامعه، به‌ایدئولوژی آن طبقات بستگی دارد. ایدئولوژی‌ها جزئی از آثار و محصولات مخصوصی است که در آن طبقات به‌وجود خود پی می‌برند، و از طریق آن متقابلاً یکدیگر را طرد می‌کنند.»[۳] لنین می‌گوید: «باید بیاموزیم که چگونه با احتیاط و بردباری خاص

با توده‌ها برخورد کنیم، تا نتیجتاً بتوانیم خصوصیات متمایز ذهنیت هر یک از قشرها، پیشه‌ها و مسائل دیگر این توده‌ها را درک کنیم. شرایط اقتصادی و اجتماعی هر یک از طبقات، قشرها و مشاغل، ویژگی‌های روان‌شناسی خاصی را پدید می‌آورد.» (لنین: چه باید کرد)

درنتیجه ایجاد هرگونه تغییر در ایدئولوژی توده‌ها، با توجه به‌موقعیت اقتصادی – اجتماعی آن‌ها، و از طریق روان‌شناسی آنان حاصل می‌شود و مشروط به‌آن است.

مردم در جریان هر جنبش، به‌تبلیغات تهی از چشم‌اندازهای اقتصادی اعتنا نمی‌کنند و فقط شعارهائی را می‌پذیرند که در رابطه‌ی مستقیم با منافعشان ارتباط مستقیمی داشته باشد. «توده‌ها فقط وقتی به‌جنبش کشیده می‌شوند، و فعالانه در آن شرکت جسته، آن را ارج گذاشته، و در راه آرمان‌های آن از خود قهرمانی، جانفشانی، پشتکار و از خودگذشتگی نشان می‌دهند، که جنبش در جهت بهبود شرایط اقتصادی آن‌ها حرکت کند.» از این‌رو مردم در دوران قیام، به‌سوی آن اندیشه یا گرایشی گرویدند، که جامعه را علیه دیکتاتوری (که مردم آن را مایه‌ی بدبختی می‌دانستند) سوق می‌داد. مردم براساس وجه مشترکی عمل می‌کردند که علیه نظام پیشین داشتند و گروه‌های سیاسی و در نهایت رهبری جنبش هم، فقط با تأکید بر همین وجه مشترک بود که مردم را با خود هماهنگ می‌ساختند. همچنان که برخی از گروه‌های سیاسی، (مثل جبهه‌ی ملی) که بنا بر خصلت‌ها و کارکردهای طبقاتی‌شان قادر به‌حفظ این هماهنگی نبودند، از همان آغاز حرکت،‌ یا در نیمه‌های راه، ازمردم دور ماندند، یا به‌دنباله‌روی حرکت خود به‌خودی مردم تبدیل شدند.

اما پس از قیام بهمن، گروهی با اتکاء به‌همین روان‌شناسی اجتماعی و خصلت‌های سنتی و فرهنگ مردم، درصدد برآمدند که اندیشه‌ها و منافع خود را جدا از خواست‌ها و تقاضاهای انقلابی خلق، به‌خلق تحمیل کنند. این‌ها می‌خواهند به‌مردم حقنه کنند که غرض از انقلاب، آزادی، مسکن، نان، و منافع اجتماعی و اقتصادی نبود. می‌خواهند ارز‌ش‌های ایدئولوژیک و فرهنگی خود را براساس ناآگاهی‌ها و غرایز و نفسانیات مردم، به‌صورت ارز‌ش‌های اساسی انقلاب ایران جا بزنند. و پیداست که این‌ها با وجود خودبه‌خودی بودن بخش مهمی از جنبش و حرکت مردم، باز هم با اشکال روبرو می‌شوند. همچنان که به‌مرور با واکنش مخالف گروه‌هائی از مردم روبرو شده‌اند.

شکی نیست که در مسائل انقلاب ارتباط متقابل روان‌شناسی و ایدئولوژی را، باید زیر عنوان آگاهی و خودانگیختگی (خود به‌خودی بودن) مطرح کرد. در جنبش انقلابی، آگاهی و خودانگیختگی که ضد یکدیگر است،‌ متقابلاً برهم تأثیر می‌گذارد. به‌این صورت که آگاهی از خودانگیختگی ریشه می‌گیرد و با آن به‌مبارزه برمی‌خیزد. ما این مسأله را در بخش آخر این بررسی با توجه به‌شعارها مطرح خواهیم کرد. و خواهیم دید که این خودانگیختگی چگونه در پذیرش شعارهای رهبری مؤثر بوده، و به‌شعارسازی خود مردم نیز انجامیده است.

بررسی زمینه‌ی روان‌شناسی – اجتماعی شعارهای دوره‌ی قیام،‌ نشان می‌دهد که به‌همان نسبت که ادامه انقلاب ملازم تأکید بر آگاهی توده‌هاست، توقف انقلاب هم مبتنی است بر پیروی صرف از غرایز و احساسات و تأکید بر خودانگیختگی مردم.

از این طریق است که در بررسی شعارها، هم کارآئی و کوشش هر یک از گروه‌های سیاسی مشخص می‌شود، ‌و هم وظیفه‌ی آنان در برابر هیأت حاکمه‌ئی معین می‌شود که بعد از قیام، حکومت طبقاتی مربوط به‌خود را تشکیل داده است. با بررسی این شعارها هم ارتباط میان روان‌شناسی اجتماعی مردم و مذهب معلوم می‌شود، و هم دلایل و میزان نفوذ این مذهب در حرکت مردم مشخص می‌شود. و آشکار می‌شود که چگونه گروهی با تأکید بر خصلت‌ها و خصوصیات سنتی و خودبه‌خودی مردم،‌ در پی ابدی کردن ناآگاهی‌اند، و دانسته می‌شود که چه

گروه‌هایی در راه منافع مردم به‌ناگزیر با این خصوصیات و خودانگیختگی به‌مبارزه برخواهند خاست.

ادامه‌ی این حرکت به‌هر حال چرخشی در روحیات مردم پدید خواهد آورد. به‌هر صورت زمانی فرا خواهد رسید که توده‌ی عظیم مردم، دیگر آنچه را که هم اکنون می‌گویند، نخواهند و این هنگامی است که عمل خودبه‌خودی مردم به‌عمل آگاهانه تبدیل شود.

***

شیوه‌ی بررسی و مختصات شعارها:

۱. مبنای این بررسی ۸۰۰ شعار موزون است که با مراجعه به ۱۰۰۰ شعار غیرموزون، مقایسه و تکمیل شده است.

[۴]

۲. شعارهای گردآوری شده آن‌هائی است که دهن به‌دهن می‌گشته و درغالب شهرهای ایران عمومیت داشته است. شاید برخی از این شعارها خاص یک منطقه باشد، مثل این دو شعار که اولی در تبریز و دومی در مشهد شایع بوده است:

بیر گانامین گان آلاجاخ کارگر                      شاه سنی تختدن سالاجاخ کارگر

روز همه شیعیان شام غریبان شده              قبر امام هشتم گلوله باران شده

یا: این دو شعار که اولی در کرمانشاه و دومی در تبریز ساخته شده است:

وی‌وی شاه مِردیَه               فرح چیه‌شو کِردیَه

مین اوشیوز الّی یدّی           ایشّک پالانسیز گدّی

مین اوشیوز الّی یدّی           شاه جداندا گدّی

مین اوشیوز الّی یدّی           فرح تومانسیز گدّی

مین اوشیوز الّی یدّی           رهبر یمیز قَیتّدی

مین اوشیوز الّی یدّی           سلطنت اَلدَن گدّی                

۳. سعی شده است که شعارهای مورد بررسی، شعارهای موزون باشد. خواه یک یا چند بیت موزون و مقفی داشته باشد، و خواه یک مصراع موزون. شکی نیست که مردم بیش‌تر از اخبار، ترانه و اشعار موزون ساخته یا دست‌چین می‌کنند. و این‌ها مظهر احساساتِ افکار عمومی است، نه تجسم عقلی آن[۵]. دلنشینی مطلب‌‌حفظ کردن آن از طریق شعارهای موزون میسرتر بوده است. و ذوق متناسب و قرینه‌جو و مضمون‌یاب و قافیه‌پرداز ایرانی، نشانه‌ئی است از این واقعیت که هر کس سهم و وظیفه‌ئی برای خود قائل بوده، و در حد خود با جریان جنبش (به‌طور احساسی هم که شده) برخورد داشته است. مطمئناً کادرهای رهبری نباید نشسته باشند و این شعار را ساخته یا تکمیل کرده باشند.

شاه عزم سفر کرده                    

گُه‌خورده غلط‌کرده

کابینه عوض کرده                   

بختیار رو خر کرده                  

شلوارشو تر کرده                   

روسری به‌سر کرده                 

مادرش شوهر کرده                 

ولیعهدو کفن کرده                   

این یک‌کار رو خوب کرده

اما عمومیت یافتن این امر فقط از طریق خصلت‌های مشترک و روحیات مردم خودانگیخته‌ای صورت گرفته که روز به‌روز خود را با مسأله‌ای تازه مواجه می‌دیده‌اند. و خیلی زودتر از آن که به‌سوی شعارهائی ایدئولوژیک بگروند (یعنی شعارهائی که گروه‌ها طرح می‌کرده‌اند) به‌شعارهائی اقبال کرده‌اند که منتقل‌کننده‌ی بارهای احساسی و هیجانی و خودبه‌خودی آن‌ها نسبت به‌قضایا بوده است.

۴. برخی از شعارهای موزون را در همه‌ی دستجات و تظاهرات می‌خوانده‌اند. و در این امر، هم رهبری (که یکی از وظایفش ساختن شعار بوده) سهم داشته، و هم مردم که در مراحل مختلف جنبش، خودبه‌خود شروع به‌ساختن شعار می‌کرده‌اند. مثل دو شعار زیر که مردم و رهبری درمورد ارتش ساخته بودند: 

به‌گفته‌ی خمینی             ارتش برادر ماست

ما به‌شما گُل می‌دیم        شما به‌ما گلوله

۵. برخی از شعارهای موزون بنابر محتوا و آهنگ، فقط بازگوی شعارسازی توده،‌ و نشانه‌ی برخورد خودانگیخته‌ی قشرهائی از مردم با مسائل اجتماعی و انقلاب است. رهبری مطمئناً در این بخش سهمی نداشته است.

مثل:

الهی!‌ الهی! ولیعهدت جلو چشمت بمیره               

الهی! الهی! فرح از داغ او آتیش بگیره                      

که شاید،‌ که شاید، دل یک مادری آروم بگیره             

یا:

زن‌ها به‌ما پیوستند                            بی‌غیرتا نشستند

۶. آهنگ‌هائی را که برای شعارها در نظر می‌گرفته‌اند، یا از آهنگ‌هائی است که رهبری خاصه روحانیت، با آن‌ها ارتباطی نداشته است. مثل تصنیف‌هائی که بیش‌تر میان مردم به‌ویژه عوام رایج بوده، و حتی از بار فرهنگی و هنری نازلی نیز برخوردار بوده‌اند مثل: (با آهنگ ایتالیا، ایتالیا):

میاد از کربلا                       خمینی روح‌لله

یک دستش به‌تسبیح         یک دستش به‌عبا

هی می‌گه مرگ بر شاه        مرگ بر شاه مرگ بر شاه

یا: (با آهنگ کلاغ‌ها):

خدایا سفرش را پرخطر کن        ما را از مرگش باخبر کن

الهی برنگردی، ای شاه جانی      هرجا که بری توُ چنگِ مایی

یا آهنگ‌هائی است مبتنی بر سنت نوحه‌خوانی و ریتم‌های عزاداری هیأت‌های سینه‌زنی و… که گاه حتی حماسی‌ترین و پرامیدترین محتوای اشعار را نیز در حزن‌انگیزترین قالب‌ها و ریتم‌ها ارائه کرده است. و انگ مذهبی شدیدی بر آن‌ها زده است. مثل: 

سحر می‌شه سحر می‌شه               سیاهی‌ها به‌در می‌شه

مخواب آروم تو یک لحظه             که خون خلق هدر می‌شه

چه غوغاها به‌پا می‌شه                   چه خون‌ها که فنا می‌شه

مسلمانان به‌پا خیزید                     که خون خلق هدر می‌شه

در این میان آهنگ‌های هنرمندانه‌تر که هماهنگی لازم میان فرم و محتوا در آن‌ها رعایت شده باشد، به‌دلیل وضعیت فرهنگی مردم، و بهره‌ی کم هنری شعارسازان کم‌ترین سهم را دارد.

۷. بخشی از شعارها بازگوی خصلت‌های گروه‌های لمپنی، یا برخوردهای عوامانه با مسائل است. دسته‌یاول، هم در محتوا نازل است و هم در بیان وقیح و دست و رو شسته است. مثل:

روزی بگفت رضاگری با آه‌وناله             

چیکار کنم سر کچلم مو در بیاره

توله‌سگش گفت که این کاری نداره

پشگل بمال ماساژ بده مو درمیاره

یا 

فرح پاشو جا بنداز      کار جیمی رو راه بنداز

و دسته‌ی دوم مسأله‌ای مهم و اجتماعی را دربیانی فحش‌آمیز و عامیانه مطرح می‌کند. مثل: 

مردم ایران به‌دنبال نفت       شاه به گور پدرش رید و رفت

یا: (در مشهد روز تاراج فروشگاه ارتش):

ارتش باید بمیره                       آذوقه‌ش هم تموم رفت

ارتش باید مرگ بُخوره              نِه مال مردم بخوره        

۸. با توجه به‌مطلب بالا، بخشی از شعارها را شوخی‌ها و هزل‌ها تشکیل داده است. حتی بی‌آن که هدف خاصی مورد نظر باشد. مثل:

 (از زبان دختران): چرا جوونا رو کشتین             مارو بی شُووَر گذاشتین

و گاه برای تقریخ و انبساط خاطر:

شاه رفته به‌مصر عربی برقصه           

سادات بزنه و فرح برقصه

فلفل بخوره و سالادی برقصه!

شوخی مردم با مسائل و شخصیت‌ها و جریانات روزمره‌ی نهضت به‌گونه‌ای است که برخی از رفتارها و خصوصیات مردم یا رهبران را نیز مستثنی نکرده است در واقع مردم با هر چه که دلشان خواسته شوخی کرده‌‌اند:

……….              ……….         ……….              ……….

در این بخش شوخی‌ها و شعارهای هزل‌آمیزی که در مدارس رایج بوده، سهم بسزائی دارد:

یک سگ داریم پشمالویه

                        اسمش فرح شهبانویه

یک سگ داریم نازه

                        اسمش فرحنازه

یک سگ داریم تو باغه

                        اسمش ممّد دماغه

یک سگ داریم چاقه

                        اسمش اشرف بلاغه

یک سگ داریم قهوه‌ایه

                        اسمش رضاپهلویه

۹. شعارهای موزون گذشته از آن که سطوحِ مختلفِ فرهنگیِ مردم را بازگو می‌کند، بسته به‌وضعیت اجتماعی و موقعیت اقتصادی اقشار شهری و روستائی، و حتی بنابر وضعیت رفاهی محله‌های مختلف یک شهر نیز متفاوت است. مثلاً در گوشه‌ئی از تهران مضمونی ساخته شده، که نمی‌توانسته در گوشه‌‌ئی دیگر ساخته شود. مثل:

مجاهدا شعار می‌دن            شاه بمیره ناهار می‌دن

یا (در مشهد):

کوفته قلقلی شوره                    ما شاهِ نمهِ خِم زوره

یا:

هانی اسمک بخور قوی‌شی     دشمن پهلوی‌شی

۱۰. روایت‌های مختلفی از شعارها وجود دارد، که دخالت عامل «خودبه‌خودی» را آشکار می‌کند. مردم برخی از شعارهای رایج را تکمیل کرده، یا با موقعیت جدید منطبق کرده‌اند. مصراعی را با مصراعی از شعار دیگر می‌آمیخته‌اند. مسأله‌ای عمومی را از یک شعار می‌گرفته‌اند و با موضوعی خاص پیوند می‌داده‌اند. شعارهائی را که خیلی مورد پسندشان نبوده عوض می‌کرده‌اند. شعارهای جدی را درقالب و ساخت قبلی به‌شوخی تبدیل می‌کرده‌اند. و خلاصه به‌هر شکلی که میسر بوده با شعارها برخورد کرده، حالات خود را با آن‌ها وفق می‌داده‌اند. یا بر آن‌ها تأثیر می‌گذاشته یا آن‌ها را از صافی روان‌شناسی اجتماعی خود عبور می‌داده‌اند. در نتیجه چه بسیار شعارهائی که به‌این ترتیب حاصل شعارسازی مردم محسوب می‌شود. اگرچه شکل اولیه‌یآن‌ها، یا شکلی نظیر آن‌ها را رهبری جنبش نیز مطرح کرده باشد.

شعارها از شهری به‌شهر دیگر و از محله‌ئی به‌محله‌ی دیگر، و از تظاهراتی به‌تظاهرات دیگر، تغییر شکل می‌یافته است. از این رو از سوئی بخش مهمی از شعارها با هم مشابه است. و از سوی دیگر به‌قدر یک کلمه هم که شده با هم تفاوت دارد. به‌این مثال‌ها توجه کنید:

توپ، تانک، مسلسل دیگر اثرندارد

حتی اگر شب‌وروز بر ما گلوله بارد

توپ، تانک، مسلسل دیگر اثرندارد

حکومت نظامی دیگر ثمر ندارد 

امروز هوا بارونیه           کشتن شاه قانونیه

امروز هوا ابریه              مُردن شاه حتمیه

این‌ست شعار دولت       چماق‌به‌دست و غارت

این‌ست شعار دولت       دزدی، غارت، جنات

نصرٌمن‌اله و فتحٌ قریب                   مرگ بر این سلطنتِ پُرفریب

نصرٌمن اله و فتحٌ قریب                  چشماتو واکُن ندهندت فریب 

مردم چرا نشستین                ایران شده فلسطین

مردم چرا نشستین                نکنه که شاه پرستین

۱۱. مساله‌ی تعیین عمر شعارها، و مدت مطرح بودن آن‌ها در جریان قیام، اگرچه از دشواری‌های بررسی است، اما به‌هر حال بسته به‌خصوصیات هر مرحله می توان دریافت که چه شعارهائی را در بر می‌گرفته است. البته این بدان معنی نیست که می‌توان دقیقاً روشن کرد که یک شعار چند بار یا چند روز رواج داشته است. با این همه درباره‌ی برخی از شعارها می‌توان تأکید کرد که از آغاز تظاهرات تا مدت‌ها بر سر زبان‌ها بوده‌اند. مثل انواع شعارهای ضدشاه. و برخی دیگر را به‌طور متناوب و درمواقع خاصی بارها تکرار کرده‌اند. مثل شعارهای مربوط به‌ارتش. و تعدادی از شعارها نیز فقط در مدت کوتاهی مطرح بوده‌اند. مثل شعارهای مربوط به‌شورای سلطنت و غیره.

۱۲. رهبری گاه در طرح شعارها نقشی کنترل‌کننده داشته است. و با طرح شعارهایی، جوش و خروش مردم را تخفیف می‌داده است. اگر به‌روز تاسوعا توجه کنیم در می‌یابیم که گروه هدایت کننده‌ی تظاهرات،‌ اعمال نظر شگفتی در ارائه‌ی شعارها کرد. و تا حد ممکن شعارهای ملایمی را مطرح ساخت. اما فردا که روز عاشورا بود، و مردم از مدتی پیش خود را برای آن آماده کرده بودند، رهبری به‌تبع مردم شعارها را عوض کرد. در واقع اگر رهبری از مردم تبعیت نمی‌کرد، مردم خود تغییر لازم را می‌دادند. چنان که دادند و رهبری را تابع خود ساختند. و روز تاسوعا که همه‌ی جمعیت دمق و ناراضی و عصبی شده بودند،‌ به‌عاشورایی بدل شد که جمعیت چند میلیونی با شعار دادن دلی از عزا خالی کردند،‌ هر چه دلشان خواست گفتند، و شعارهای ملایم روز قبل را به‌شعارهایی که خود می‌پسندیدند،‌ بدل کردند. رهبری روز تاسوعا حتی شعار معروف: خمینی بت‌شکن ـ ریشه‌ی شاهو بکن را تبدیل کرده بود به: خمینی بت‌شکن ـ رهبر دور از وطن!

۱۳. درباره‌ی شعارهای منثور که در این بررسی فقط جنبه‌ی مقایسه‌ای و فرعی داشته‌اند، باید گفت:

اولاً درصد مهمی از شعارهای غیرموزون، بیش‌تر از آن که بازگوی وضع مردم باشد تعیین‌کننده‌ی وضع گروه‌های خاص سیاسی است. شعارهای منثور را غالباً پیشاهنگان قیام به‌مردم ارائه کرده‌اند.

ثانیاً نوشتن شعار به‌نثر نشانه‌ی عمومیت یافتن آن نیست. چه بسا شعار غیرموزونی که از حد یک بار نوشتن بر دیوار یا پلاکارد تجاوز نکرده باشد.

هرعده یا گروه یا سازمانی که راه می‌افتاده‌اند، شعارهای مختلف مکتوبی را که هماهنگ با خواست گروه بوده حمل می‌کرده‌اند. اما موضوع نسبتاً واحدی را می‌توانسته‌اند به‌تکرار همگانی ارائه کنند، تا سبب جذب گروه‌های مختلف مردم شود.

‌به‌هرحال شعارهای شفاهی عامل مؤثرتری در پیوند تظاهرات و مردم بوده است. اگرچه وجود شعارهای کتبی همراه جمعیت نیز در ایجاد ارتباط با توده‌ها مؤثر بوده است.

ثالثاً تفکیک میان شعارهای غیرموزون که مقبولیت عام یافته است و شعارهایی که منحصراً در چند مورد تکرار شده دشوار است. و نمی‌توان آن‌ها را با توجه به روان‌شناسی اجتماعی مردم طبقه‌بندی کرد.

۱۴. در طی قیام گروه‌هایی بوده‌اند که حتی یک شعار نیز نساخته‌اند، که مورد قبول مردم واقع شده باشد. و به‌عکس گروه‌هایی بوده‌اند که مقدار زیادی از شعارها مربوط به‌آن‌هاست.

شاید بتوان تصور کرد که با پذیرفتن رهبری عمومی نهضت، نیازی به‌ساختن شعار برای گروه‌های خاص نبوده است. اما هم تجربه‌ی گروه‌ها و هم برخورد مردم با این گروه‌ها،‌ نشان می‌دهد که این تصور درستی نیست.

شرکت در یک قیام عمومی، نه فقط مانع از آن نیست که هر گروه مواضع و استراتژی و تبلیغات خود را با توجه به‌مسئولیتی که نسبت به‌مردم احساس می‌کند مطرح سازد،‌ بلکه به‌عکس ناگزیر است که به‌صورت مشخص و به‌طور فعال به‌این امر بپردازد. همچنان که گروه‌هایی چنین کردند، و مردم نیز در برابر آن‌ها بی‌تفاوت نماندند، و قضاوت و تمایل خود را نسبت به‌تقاضاها و هویت و کارکرد آن‌ها ابراز کردند. و از طریق همین شرکت فعال بود که روز به‌روز بر تعداد هواداران برخی

گروه‌ها افزوده شد. همچنان که گروه‌های غیرفعال نیز روز‌ به‌روز هواداران خود را از دست دادند.

کتاب جمعه – شماره ۲۰ – ۶ دی ۱۳۵۸


بررسی شعارهای دوران قیام (۲)

طبقه‌بندی شعار‌ها

‏همان‌طور که قبلاً گفتیم در این بررسی از ۸۰۰ ‏شعار موزون استفاده شده، که مردم و رهبری جنبش گروه‌های سیاسی و اجتماعی طرح کرده‌اند. تنوع شعار‌ها و مسائل گوناگونی که در آن‌ها مطرح شده، ایجاب می‌کند که ‏به‌دسته‌بندی موضوعی آن‌ها بپردازیم، و نسبت درصد هر دسته و طبقه را مشخص کنیم، تا درجه‌ی اهمیت هریک از خواست‌ها و تقاضا‌های مردم در جریان قیام، و میزان تأکیدشان بر هر موضوع، و چگونگی برخوردشان با هر مسأله دانسته شود[۱]. این طبقه‌بندی را از شعار‌های ضد رژیم آغاز می‌کنیم. چرا که هم مردم در راه براندازی حکومت قیام کرده بوده‌اند، و هم رهبری با توجه به‌همین تضاد شکل گرفته بود. تلقی‌ها و انتظارات مردم از نظامی که باید پس از سقوط رژیم مستقر می‌شد، و نیز برنامه‌های رهبری در این زمینه، اغلب در مراحل بعدی مطرح شده و شکل گرفته است.

۱. شعار‌های ضد شاه ۴۰۰ ‏شعار = ۵۰٪

‏شعار اصلی جنبش انقلابی، در دوره‌ای نسبتاً طولانی،‌‌ همان شعار «مرگ بر شاه» بوده، که بسته به‌خصلت‌ها و گرایش‌های مختلف گروه‌های اجتماعی، و با توجه به‌ویژگی‌های هر مرحله از قیام، شکل‌های ویژه‌ای می‌یافته است. از آغاز مبارزات توده‌ای و تظاهرات خیابانی، ابتدا شخص شاه و خاندان و دار‌و‌دسته‌اش مورد حمله‌ی مستقیم وغیرمستقیم توده‌ها قرار گرفته، و سپس در جریان اعتلای جنبش و تشدید حرکت‌های انقلابی مردم، جنبه‌های بنیادی‌تر مبارزه رخ نموده است.

‏تمرکز شعار‌ها بر شخص شاه از یک سو بازگوی وجه مشترک همه‌ی گروه‌ها و نیرو‌های اجتماعی در مبارزه با اوست. و از سوی دیگر این حقیقت را افشاء می‌کند که گروه‌هائی آگاهانه یا ناآگاهانه، به‌منظور محدود کردن مبارزه در همین سطح، کوشش می‌کرده‌اند. پیداست که ویژگی‌های فرهنگی و مذهبی، و محدودیت آگاهی‌های سیاسی و اجتماعی جامعه نیز خود زمینه‌ی مساعدی بوده است برای توفیق نسبی این کوشش‌ها.

با این همه تحول این دسته از شعار‌ها در مسیر جنبش نشان می‌دهد که به‌رغم کوشش‌های یاد شده، مردم لحظه به‌لحظه از انقلاب چیزهای تازه فرا می‌گرفته‌اند و به‌یاری انقلاب هرچه بیش‌تر به‌جنبه‌ی اصلی مبارزه هدایت می‌شده‌اند.

‏اساسأ شعارهای ضد شاه، برای نیروهای مختلف محتوای مختلفی در‌ بر داشته است. گروه‌ها و طبقات اجتماعی، هرکدام مسائل و منافع طبقاتی خاص خود را دراین‌گونه شعارهای مشترک جست‌و‌جو می‌کرده‌اند. چگونگی برخورد با این شعار‌ها نشان می‌دهد که گروه‌هایی زود‌تر و گروه‌هایی دیر‌تر، با‏ این شعارها هماهنگ شده‌اند. چنانکه عوامل میانه‌رو به‌ویژه لیبرال‌ها که از ‏موضع «شاه باید سلطنت کند نه حکومت»به‌مبارزات و شعارهای مردم می‌نگریستند، تنها در اثر حرکت سریع توده‌ها و به‌ناگزیر و در مراحل پایانی قیام به‌شعار توده‌ها گرائیدند. البته منظور از این گرویدن آن بود که در مراحل بعدی بتوانند تأثیر متوقف‌کننده‌ئی بر جنبش بگذارند. حال آن که خرده بورژوازی این شعار را بسی تند‌تر و زود‌تر برگزید.

‏اما این دو گروه اجتماعی، با مخدوش کردن مرزهای طبقاتی و با حذف شعارهای طبقاتی کارگران و دهقانان و تأکید بر شعارهای کلی‌تر، و طرح یک جانبه شعارهای ضد شاه، جنبش را در جهت گسترش رهبری و اعمال قدرت خود هدایت کردند. خاصه خرده بورژوازی سنتی و مذهبی که رهبری را به‌عهده گرفته بود، بنا به‌خصلت‌های تک‌روی و مطلق‌گرائی و فرد‌پرستی سنتی و تکیه بر امیال غریزی و عاطفی، به‌تشدید این امر یاری کرد. به‌این ترتیب در شعارهای ضدشاه از یک سو تنوع دیدگاه‌ها و محتواهای ایدئولوژیک و طبقاتی مختلف، متبلور شده است، و از سوی دیگر کوشش‌هائی به‌منظور باز ماندن مردم از مبارزه‌ی ضد امپریالیستی نهفته است. وانگهی متمرکز ماندن وجه غالبِ مبارزات مردم بر این شعار، آن را به‌وسیله‌ای نیرومند برای سیطره یافتن معیار‌ها و ضوابط عقیدتیِ خرده بورژوازی سنتی بر اذهان مردم تبدیل ‏کرده است.

‏شعار‌های مورد نظر بیش‌تر و پیش‌تر از همه بر شخص شاه تمرکز یافته ‏است. و سپس به‌افراد خاندان او، و در مرحله‌ی بعد به‌رژیم سلطنتی معطوف شده است. افراد خاندان شاه، همراه با خود او مورد تهاجم و حملات شعار‌ها ‏قرار گرفته‌اند. این حملات اغلب حاوی دشنام‌هائی فردی بوده، خصلت‌ها و فساد اخلاقی و روابط نامشروع آنان را افشا می‌کند‌.

‏ضمناً تضاد با امپریالیسم نیز از طریق و به‌واسطه‌ی همین شعار‌ها جای خود را در میان توده‌های مردم باز کرده شکل خاص آن‌ها را نیز به‌خود گرفته است. توجه به‌نوع و نسبت شعار‌ها این مسائل را روشن‌تر می‌کند.

[۲]

ترکیب این ۴۰۰ ‏شعار ضد شاه که ۵۰٪ کل شعار‌هاست به‌این گونه ‏است:

الف. شعار‌های ضد شخص شاه ۲۸۰ ‏شعار = ۳۵٪

ای امام زمان رحمی به‌ما کن      ما را از دست این جلاد رها کن

شاه زنا زاده است                   خمینی آزاده است

گر حکم الیه بوگون مراجه        بو شاه جنایتکارا راجع

جمعاً اله بیزاسلحه آلّوخ           قولدور رضانون اوغلونی

تختدن یره‌سالّوخ                   کارتار جاننا ولوله سالّوخ

ای بی‌شرف حیا کن               سلطنت را رها کن

به‌همت توده‌ها                      شاه تورا می‌کُشیم

با پتک کارگر با داس بزرگر     از ریشه برکنیم این شاه حیله‌گر

تا مرگ شاه خائن             نهضت ادامه دارد

این شاه آمریکائی             اعدام باید گردد

شاه جنایت می‌کند           کارتر حمایت می‌کند

‏صفاتی که در شعار‌ها برای شاه قائل شده‌اند، به‌بهترین وجه روان‌شناسی اجتماعی گروه‌های سازنده‌یشعار‌ها و چگونگی برخورد آن‌ها را با مسأله نشان می‌دهد. این صفات را می‌توان به ۴ ‏دسته تقسیم کرد:

۱. صفات شخصی که قست مهم حملات شمار‌ها را تشکیل می‌دهد، و از فرهنگ عامه حکایت می‌کند مثل:

‏بی شرف، گرگ، سیه روز، نره‌خر، حیله‌گر، سگ، بیدین، خوک، الاغ گاری، محمد دماغ، کونده، دیوانه، دیوث، کس‌کش، پرفریب، پررو، نسناس، فاسد، جغد شوم، بدقواره، رقاص، دنی، دیو، آدم‌کش، دزد، مزاحم، سلاخ، جنایتکار.

۲. صفاتی که با توجه به‌خاندان پهلوی برای او قائل شده‌اند:

‏پسر رضاقلدر، توله‌سگ، زنازاده، پسر رضاکچل، پدرسگ، کره خر، پدرسوخته، رضاکره‌ی پالونی.

۳. نام‌ها و صفاتی که اختصاصاً درباره‌ی موقعیت و نوع حکومت اوست:

ضحاک، فرعون قرن بیستم، ستمگر، جلاد، یزید قانون‌شکن، دیکتاتور بی‌وطن، آریاننگ، دشمن بدخواه، پاسدار ظلم، خونخوار.

۴. صفاتی که با توجه به‌دست نشاندگی و حکومت وابسته به‌امپریالیسم او ساخته شده است:

شاه آمریکائی، نوکر اجنبی، نوکر بیگانگان. مزدور، خائن، وطن‌فروش، محمد نفتی، عروسک آمریکا، خیانت‌پیشه، بنده‌ی کار‌تر، همسر کارتر، سگ کارتر، سگ زنجیری آمریکا، ممل آمریکائی.

ب. شعارهای ضد فرح ۳۰ ‏شعار:

شاه جنایت می‌کند              جنده زیارت می‌کند

فرح شورتت چه رنگه           کارتر می‌گه سه‌رنگه

کارتر فرحو با نازش می‌خواد         شرکت نفتو جهازش می‌خواد

ج. شعار‌های ضد رضاشاه ۲۶ شعار:

هر کی بر سر قبر رضا کچل نرینه     الهی که خیر از کونش نبینه

د. شعارهای ضد ولیعهد ۱۲ ‏شعار:

ولیعهد سلطنت محال است      سگ زرد برادر شغال است

 

هـ. شعارهای ضد خاندان ۵ ‏شعار:

کودکان از کودکی از کشتن موران خوشند

خاندان پهلوی از کودکی آدم کشند

‏و. شعار‌ها ضد خواهر شاه (اشرف) ۴ شعار:

شاه طرفدار ماست       خواهرش همکار ما ست(از زبان ساکنین شهر نو)

‏ز. شعارهای ضد شورای سلطنت ۳ ‏شعار:

رژیم پادشاهی گه سگ بدبوئی            

شورای سلطنت هم گه سگ مصنوعی

‏مجموعه‌ی شعارهای یاد شده ۸۰ ‏شعار یعنی ۱۰ ‏درصد مجموع شعار‌ها است.

ح. شعار‌های ضد رژیم سلطنتی ۴۰ شعار = ۵٪

برقرار می‌کنیم حکومت علی را          سرنگون می‌کنیم رژیم پهلوی را

رژیم شاهنشاهی سرچشمه‌ی فساد است

رژیم شاهنشاهی                                     نابود باید گردد

زیر بار ستم نمی‌کنیم زندگی           جان فدا می‌کنیم در ره آزادگی

سرنگون می‌کنیم سلطنت پهلوی

 

مرگ بر این شاه (۲)

۲. شعار‌های ضد عوامل دولتی و ضد دولت‌ها ۸۰ ‏شعار = ۱۰٪

‏توجه شدید به‌استبداد فردی سبب شده است که ارگان‌های حکومتی و سازمان دولتی رژیم، نسبت کم‌تری از شعار‌ها را به‌خود اختصاص دهد. مردم روبنای سیاسی را ساخته و پرداخته شخص شاه می‌دانستند، و کارگزاران دولتی را آلت دست و عروسک‌های خیمه شب‌بازی او می‌شمردند. برای دولت‌ها اهمیتی قائل نبوده نخست‌وزیران را کاره‌ای نمی‌دانسته‌اند، تا برضدشان شعار ویژه‌ای بسازند. از این رو غالب شعارهائی هم که در این زمینه ساخته شده، هزلیات و مطالب عامیانه‌ئی را جهت هجو دولت‌ها یا نخست‌وزیران در برداشته است.

‏با توجه به‌این امر برای افرادی مثل آموزگار، شریف‌امامی، ازهاری، و نیز مهره‌های دیگر رژیم مثل اویسی، خسروداد، ناجی، و وکلای مجلس و غیره جمعاً ۳ درصد یا ۲۵ ‏شعار ساخته‌اند. پیداست که توجه به‌این افراد همزمان با کشتار‌های ارتش، به‌ویژه در دوره‌ی از‌هاری بیش‌تر شده است:

نه شریفی نه امامی     بلکه یک خر(کل) تمامی

ازهاری بیچاره           ای سگ چار ستاره

مردیکه‌ی گوساله       پیر سگ شصت‌ساله

باز هم بگو نواره         نوار که پا نداره

گفتی که صد هزاره     چشمای تو خماره

یک مویز و دو قیسی   سقط شده اویسی

خسرو داد                یک عامل استبداد

از درد بی‌علاجی     به سگ می‌گن تو ناجی (در اصفهان)

‏در این میان فقط شاپور بختیار وضعی استثنائی یافته است. مردم که در آن دوره‌ی انتقالی، کارکرد دولت بختیار را نسبت به‌اسلافش متفاوت تشخیص داده بودند، از همان آغاز روی کار آمدنش، به‌ساختن شعار علیه او ‏پرداختند. در این مرحله، مقابله با شیوه‌ها و شگردهای امپریالیسم نیز در ‏شعار‌ها جائی یافته بود، و مبارزات ضدامپریالیستی سبب شد که مردم با بختیار به‌صورت واسطه‌ی رژیم و آمریکا برخورد کنند از سوئی در دوره‌ی او ‏حرکات جنبش سریع‌تر بود، و به‌این سبب پشت سر هم مسائل تازه‌ئی پیش می‌آمد. مثل حرکت امام خمینی از پاریس و ورود به‌تهران، تشکیل دولت بازرگان و… که هر یک تظاهرات و شعار‌های ویژه‌ئی را ایجاب می‌کرد. گذشته ازاین‌ها بختیار رهبری را در وضعی قرار داده بود که ناچار باید موضع روشن و صریحی علیه او اتخاذ می‌کرد. با این همه مردم بسی زود‌تر از رهبری به‌طرح شعار‌ها و موضع‌گیری علیه بختیار پرداختند. شعارهای مردم علیه او با شعارهای رهبری تکمیل شد و توسعه یافت.

‏مجموعه‌ی این عوامل و مسائل سبب شد که مردم با بختیار به‌صورتی ‏جدی برخورد کنند. و در نتیجه از ۸۰شعار ‏مربوط به‌این بخش، بیش از ۵۰ ‏شعار یعنی ۷۰٪ به بختیار اختصاص یافت. در نمونه‌های زیر مراحل مختلف و نوع برخورد با حکومت بختیار نمایانده شده است.

بختیار بختیار

مأمور بی اختیار        سگ جدید دربار

نه شاه می‌خو‌ایم نه شاهپور      مرگ بر این دو مزدور

کابینه‌ی بختیار             توطئه‌ی آمریکاست

بختیار شیره‌کش     باید بره مراکش

‏وای به‌حالت بختیار     اگر آقا فردا نیاد ( اگر خمینی دیر بیاد)

بختیار توله سگ          آقا میاد صددرصد

یک مملکت یک دولت     آن هم با رای ملت

‏با توجه به‌سازمان‌ها و ارگان‌های دولتی، برای ساواک نیز شعارهائی (۵ شعار) ساخته شده، که در برخی موارد تلقی فردی را به‌آن تعمیم داده‌اند:

ساواک ‏ترا می‌کشیم

شاه دربدر شد     ساواک بی‌پدر شد

در همین زمینه ۵ ‏شعار نیز برای شاه‌پرستان ساخته شده است.

هر کی که شاه‌پرسته               معلومه که دیوثه

‏و چند شعار نیز برای چماق بدستان، وطرفداران قانون اساسی که گروه اخیر به‌تحریک و تشویق بختیار تظاهراتی براه انداخته بودند:

اینست شعار دولت           چماق‌به‌دست و غارت

قانون اسباب بازی        یک ناهار و یک صدی

۳. شعار‌های ضدامپریالیستی ۹۲ ‏شعار = ۱۱٫۵٪

‏مبارزه با استبداد شاه، در طی قیام با مبارزه علیه وابستگی‌های امپریالیستی حکومت درآمیخت. و توجه مردم از روبنای سیاسی جامعه به‌ارتباط استعماری آن نیز معطوف شد. در نتیجه تضاد با امپریالیسم در بخشی از شعار‌ها، خصوصاً در شعار‌های مرحله‌ی متأخر جنبش، منعکس شد.

‏شعارهائی که علیه امپریالیسم ساخته شده، وضعیتی ناهمگن و نا‌متجانس دارد. این شعار‌ها به‌طور کلی مستقیم یا غیرمستقیم علیه دشمنان خلق ایران، و حکومت‌ها و دولت‌هائی که دشمن شمرده شده‌اند، سروده شده است. این شعار‌ها یا به‌نیرو‌های امپریالیستی مربوط است یا به‌کسانی که به‌این نیرو‌ها وابسته یا منتسب بوده‌اند. و یا بی‌آن که از دشمن خاصی نام ببرند بازگوی خواست‌های استقلال‌طلبانه‌ی مردمند.

از کل این ۹۲ ‏شعار، ۵۷ ‏شعار با توجه به‌آمریکا و به‌ویژه کارتر ساخته شده است. (۳۰ ‏شعار مربوط به‌آمریکا، و ۲۷ ‏شعار مربوط به‌کارتر) و بقیه به‌ترتیب ۱۸ ‏شعار امپریالیسم را به‌طور عام مورد حمله قرار می‌دهد، ۶ شعار وابستگی به‌اسرائیل و صهیونیسم را افشا می‌کند. ۶ شعار علیه شوروی، ۲ ‏شعار علیه چین و ۲ ‏شعار نیز علیه انگستان است.

‏چنان که پیداست اغلب شعار‌های ضدامپریالیستی علیه آمریکاست. در عین حال کشور‌هائی مثل شوروی و چین نیز آگاهانه و یا ناآگاهانه در کنار آمریکا قرار گرفته‌اند. و این مسأله به‌همان اندازه که از ناآگاهی نسبت به‌امپریالیسم حکایت می‌کند، اعمال نظر رهبری را نیز در طرح این نوع مسائل نشان می‌دهد.

‏رهبری با استفاده از جنبه‌ی ناآگاهانه استقبال مردم از شعارهائی نظیر «نه شرقی، نه غربی»، کوشید که تلقی‌های معین و جهت‌داری را نسبت به‌امپریالیسم در سطح جنبش اشاعه دهد. همچنان که در پلاکاردها و شعار‌های کتبی راه‌پیمائی‌ها نیز گاه امپریالیسم و صهیونیسم و کمونیسم را متفقاً به‌صورت مثلث دشمنان خلق می‌شناسانند. در واقع از همین نظرگاه بود ‏که شعارهائی از این دست نیز ساخته می‌شد:

نفتو کی برد آمریکا        گازو کی برده شوروی

پولشو کی خورد پهلوی      مرگ بر این سلطنت پهلوی

‏ نسبت ۱۱٫۵٪ ‏ شعارهای ضدامپریالیستی در مقایسه با ۵۰ ‏درصد شعار‌های ضد سلطنت، و بخصوص ۳۵ ‏درصد شعار‌های ضد شاه، بازگوی آن است که جنبش عملاً به‌طور کلی بر گرایش ضد دیکتاتوری و ضد شاهی متمرکز مانده بوده است. و حتی می‌توان گفت کوشش‌هائی صورت می‌گرفته تا تضاد با امپریالیسم دیر‌تر یا کم عمق‌تر از آنچه هست بر مردم آشکار شود. اما مردم در سیر جنبش انقلابی، خود به‌ناگزیر به‌این تضاد ‏رسیده‌اند.

‏از سوئی نوع شعار‌های ضدامپریالیستی نیز نشان‌ی آن است که جهت‌گیری علیه امپریالیسم یا آمریکا، بیش‌تر با توجه به‌حکومت فردی شاه صورت گرفته است. نه به‌صورتی که ارتباط ارگانیک آن را با صورت‌بندی اقتصادی – اجتماعی جامعه برملا سازد. حتی بخش مهمی از شعار‌های ضدآمریکائی مربوط و منحصر است به‌طرح روابط شاه و کارتر و فرح. در مورد ارتباط حکومت شاه با امپریالیسم، روابط جنسی او، اخلاق پدرسالارانه ملاک قضاوت قرار گرفته است. و سنت‌های اجتماعی و خصلت‌های تکروی اهمیتی ویژه یافته است. حساسیت‌های اخلاقی و تلقی‌های عوامانه از فساد ونامشروع بودن روابط مطرح شده است. به‌طوری که انگار گویا‌ترین الگو و نمودار فساد در ارتباط امپریالیسم و حکومت شاه، فقط شکل روابط نامشروع جنسی بوده است! با این همه از آنجا که حرکت مردم، به‌رغم کوشش‌های بازدارنده، رو به‌اعتلای انقلابی داشته، و کوشش گروه‌های مترقی نیز در مرا حل متأخر جنبش، بر این روند تأثیر گذارده است، شعارهائی بنیادی نیز علیه امپریالیسم ساخته شده است.

استقلال، آزادی جمهوری اسلامی

نه آمریکا نه شوروی     مرگ بر رژیم پهلوی

فرموده‌ی روح خدا چنین است    اجحاف در ارزاق دین چنین است

امریکا اسیر است      چین و روس ذلیل است

اسرائیل نابود است   با قطع این نفت (۲)

اشک چشم ما شوره     کارتر با فرح جوره

ما جنده نمی‌خواهیم      ما شاه نمی‌خوایم

فری غصه نخور مملی بمیره     جیمی خودش میاد تورو می‌گیره

‏بعد از شاه نوبت آمریکاست

‏پیروزی نهائی     اخراج امریکایی

آمریکا توخالیست    ویتنام گواهی‌ست

‏ضمناً در زمینه شعار‌های ضدامپریالیستی، گاه نام کشورهایی به‌عنوان دشمن مردم و همدست رژیم، مثل اسرائیل، چین، مصر و مراکش، و گاه نام کشورهائی به‌عنوان طرفدار مردم مثل ویتنام و فلسطین مطرح بوده است. تعداد این قبیل شعار‌ها ۲۳ ‏یعنی ۳ ‏درصد است.

ویتنام، فلسطین متحد خلق ما         امریکا، اسراییل دشمنان خلق ما

۴ . شعار‌های مربوط به‌ارتش ۷۱ ‏شعار = ۹٪

‏یکی از ارکان حکومت که در طی قیام به‌صورت‌های مختلفی با آن برخورد شده، ارتش است. ارتش هم با توجه به‌حکومت شاه و هم با توجه به‌امپریالیسم موضوع شعار‌ها قرار گرفته است. شعار‌های مربوط به‌ارتش دوگانه است. یعنی هم در ضدیت با ارتش و ارتشیان است، و هم در طریق جلب دوستی و پیوند با آن‌هاست. نسبت تفکیکی این گونه شعار‌ها چنین ‏است:

‏در ضدیت با ارتش ۳۵ ‏شعار = ۴٫۵٪

‏در طریق دوستی و پیوند با آن ۱۶ شعار = ۲٪

دعوت ارتشیان به‌سوی مردم ۱۵ ‏شعار = ۲٪

تفکیک عناصر خوب و بد ارتش ۵ ‏شعار = ۱٫۵٪

اگر تعداد شعار‌های مربوط به‌ارتش اندک است، علت اصلی را باید در شیوه‌ی برخورد رهبری با مسائل جنبش جست. وگرنه معقول به‌نظر نمی‌رسد که مردم درباره‌ی عاملی که روز و شب و در هر گوشه‌ی کشور به‌طور وسیع علیه آنان اقدام دشمنانه می‌کرده‌ است، چنین کم شعار ساخته باشند. البته تلقی خود مردم نسبت به‌عوامل حکومت نیز دراین امر سهیم بوده است.

‏از آغاز جنبش ارتش به‌روی مردم آتش می‌گشود. و در کشتار‌های ‏دسته‌جمعی قم و تبریز و اصفهان و یزد و مشهد و… مردم را به‌خون می‌کشید. ‏اما مردم برخوردی با ارتش نداشتند. توجه اصلی مردم به‌استبداد فردی بود. ‏این که مردم همه‌ی عوامل و عناصر رژیم را فقط مجری فرمان شاه ‏می‌پنداشتند، آنان را از پرداختن به‌خود ارتش باز می‌داشت. اما از آغاز تظاهرات عظیم خیابانی تهران، برخورد با ارتش نیز به‌ناگزیر شکل گرفت. مردمی که به‌سوی گلوله‌ها می‌رفتند، در برابر ارتشیانی که بی‌محابا مردم را می‌کشتند، کم‌تر به‌تقابل می‌اندیشیدند. و حتی در زیر باران گلوله‌ی ارتشیان، گل نیز نثارشان می‌کردند. حتی شعارهای ملایم و گله‌آمیزی مثل «ما به‌شما گل می‌دیم شما به‌ما گلوله» نیز از اولین شعار‌ها نبود.

‏شاید نخستین شعاری که در این زمینه ساخته شد،‌‌ همان شعار ‏راه‌پیمایی بزرگ عیدفطر بود: برادر ارتشی چرا برادر کشی، ‏این پرسش محبت‌آمیز و گله‌مند، نشانه‌ی آن بود که مردم اصل وریشه‌ی کار را در چیزی دیگر می‌جستند. آن‌ها ارتش را متعلق به‌یک سیستم ضدمردمی تصور نمی‌کردند. بلکه سرچشمه‌ی همه‌ی این دشمنی‌ها را شخص شاه می‌دانستند. و به‌همین سبب قادر بودند که قاتلان خود را نیز برادر خطاب کنند. تا این که سیر و تحول جنبش و به‌ستوه آمدن خودانگیخته‌ی مردم و نفوذ عوامل آگاه در قیام، به‌شعار‌های این بخش شکل تازه‌ای بخشید. منتهی این شکل‌پذیری نیز خود مرا‌حل مختلفی را گذراند.

‏مرحله‌ی اول عبارت بود از تحبیب ارتش و اعتراض برادرانه به‌آن. این عمل به‌عنوان تاکتیکی برای جلب سربازان و افسران، خاصه از سوی رهبری، دنبال شد. این مرحله همراه بود با گل دادن به‌ارتشی‌ها. و در آغوش گرفتن آنان. اما از آنجا که این تاکتیک نمی‌توانست پیشبردی داشته باشد ارتش به‌روند ضدانقلابی خود ادامه داد. چرا که ارتش تابع نظامی بود که عاطفه و معیارهای اخلاقی را بر نمی‌تافت و رژیم نیز از بیم هماهنگ شدن عناصری از ارتش با مردم، شیوه‌های جداسازی و تشدید تضاد را به‌کار می‌بست اما با همه‌یمحافظه‌کاری رهبران (بخصوص در آغاز) که از درگیری مستقیم با ارتش حتی لفظاً هم تن می‌زدند، و با وجود کشتارهای پی‌درپی راه مسالمت می‌پیمودند، مردم خود به‌ساختن شعار‌های ضدارتشی پرداختند. مرحله‌ی دوم عبارت بود از تفکیک عناصر ضدملی ارتش از عناصر ملی آن. این مرحله هماهنگ با مرحله‌یضدیت با ارتش پیش آمد. و به‌ویژه از سوی رهبرانی که در برابر هجوم و تقاضا‌های شدید مردم قرار داشتند، تبلیغ شد. رهبران و به‌تبع آنان مردم، سربازان را به‌فرار از ارتش تشویق کردند. شعار‌های مربوط به‌این مرحله هر دو جنبه‌ی تحبیب ارتش و ضدیت با آن را در برمی‌گیرد. به‌مردم القاء کردند که «سرباز تو بی‌گناهی، فرمانده‌ات جلاد است». و ازاین هم فرا‌تر:

ارتش تو بی‌گناهی       آلت دست شاهی

‏مردم به‌سربازان توصیه می‌کردند که پادگان‌ها را ترک کرده به‌آن‌ها بپیوندند. و آمدن سربازان به‌سوی مردم، با آمدن حرّ به‌سوی امام حسین مقایسه می‌شد.

ای سرباز فراری تو حرّ این زمانی       ز لشگر یزیدی به‌سوی خلق بازآ

در این مرحله است که عواملی از ارتش به‌ویژه برخی از پرسنل نیروی هوائی و همافران در هماهنگی با مردم شعارهائی را به‌خود اختصاص دادند.

زنده و جاوید باد      پرسنل هوایی

‏مرحله‌ی سوم عبارت بود از ضدیت با ارتش. مردم در شعارهای این مرحله مستقیماً حرکت ضد انقلابی و ضد مردمی ارتش را در پیوند با نظام شاه یا آمریکا مورد توجه و حمله قرار می‌دادند. نوع برخورد و زبان و ‏مفاهیم شعار‌های این بخش نشان می‌دهد که سهم خود مردم، در ساختن ‏این شعار‌ها به‌مراتب بیش‌تر از رهبری بوده است. به‌طوری که رهبری گاه‌گاهی و در فواصل برخورد‌های مردم، به‌ناگزیر تجدید مطلع کرده در جلب نظر مردم نسبت به‌ارتشیان می‌کوشید. و مردم نیز غالباً با توجه به‌این تاکتیک رهبری، روحیه‌ی خود را چنین بیان می‌کردند:

به‌گفته‌ی خمینی        ارتش برادر ما ست

‏اما به‌هر حال وضع چنان بود که مردم نمی‌توانستند از گفتن شعارهای این چنین خودداری کنند که: ارتش برادر نمیشه…

‏تحول شعار‌ها را می‌توان در مراحل یاد شده در نمونه‌های زیر دریافت:

ارتش تو هم با ما باش       با ملت همصدا باش

در راه حق به‌پا باش          با دشمن آشنا باش

ارتش تو خون ملتی             تا کی اسیر ذلتی

سرباز برادر ماست          ارتش دشمن ماست

فرمانده ارتشی      تویی که آدم‌کُشی        سرباز زحمت‌کش است

‏ارتش دنیا دشمن کُش است                   ارتش ایران برادرکُش است

ارتش به‌این بی‌غیرتی                            هرگز ندیده ملّتی

اگه ارتش نباشه                         شاه به‌خودش می‌شاشه

گل‌های ایران همه پرپر شده             ارتش ما خر بوده خرتر شده

ارتش جنایتکار است               مزدور استعمار است

ما ارتش ملی می‌خو‌ایم             نه ارتش آمریکایی

۵. تقاضای سلاح ۴۰ شعار = ۵٪

توده‌های مردم که از تاکتیک‌ها و شیوه‌های مسالمت‌جویانه به‌ستوه آمده بودند همراه با گسترده شدن جنبش، و تشدید فشار رژیم، و کشتارهای روزافزون ارتش به‌ویژه با توجه به‌شعارهائی که گروه‌های مترقی طرح می‌کردند، رفته رفته شروع به‌درخواست اسلحه کردند. و از آمادگی خود برای مسلح شدن سخن گفتند. جنبش انقلابی هر لحظه بر آگاهی‌های توده می‌افزود و آنان را متوجه دست‌های خالی‌شان می‌کرد. کشتار‌های رژیم سبب شد که توده‌ها ضرورت اعمال قهر را درک کنند. هرچه سرکوب شدید‌تر می‌شد، این ضرورت نیز افزایش می‌یافت. شعارهای درخواست سلاح رشد چنین اعتقادی را نشان می‌دهد. این مسأله از تهدیدهائی مثل «وای به‌روزی که مسلح شویم» آغاز شد، و به‌چنین درخواست‌هائی انجامید:

ای رهبران ای رهبران      مارا مسلح کنید

‏طلب مردم در این زمینه حتی به‌ایراد و اعتراض به‌رهبری نیز انجامید. منتهی این درخواست‌ها و مطالبات، همراه با تاکتیک‌هائی که خود مردم روز به‌روز به‌کار می‌گرفتند، در مرحله‌ی متأخر قیام بیش‌تر و تندتر شکل می‌گرفت. در آن شرایط تاریخی و اعتلای انقلابی، زمینه‌ی رشد آگاهی فراهم شده بود. به‌همین سبب سرکوب توده‌ها توسط رژیم نیز خود به‌عاملی جهت ارتقاء آگاهی تبدیل شده بود.

‏در نتیجه تاکتیک‌ها و اقدامات و تقاضا‌های مسلح شدن پس از برخورد‌های گوناگون در روند مقابله با ارتش، و برخورد‌های پراکنده‌ی گروه‌های مسلح با عناصر و عوامل دشمن رو به‌فزونی گذاشت. تا این که قیام مسلحانه‌ی بهمن ماه رخ داد، و مردم اسلحه به‌دست آوردند. در این مرحله بود که ایجاد ارتش انقلابی و خلقی به‌جای ارتش ضدخلقی مطرح شد. اما با استقرار حکومت موقت، این عمل به‌ابعاد گسترده و رو به‌اعتلای خود نرسید. ‏ ‏ ‏

می‌کشم می‌کشم               آن‌که برادرم کُشت

مشت گره کرده‌ی ما           روزی مسلسل میشود

ای ملت آزاده‌ی ایران          گر رهبر یمیزدن اولسافرمان

اولسوقدا گلولیه نشانه          پیکار ایلروخ مسلحانه

مسلسل مسلسل                جواب امریکایی

تنها ره رهایی                    مسلسل مجاهد و فدایی

تنها ره رهایی                    جنگ مسلحانه

ارتش خلقی به‌پا می‌کنیم       میهن خود را رها کنیم

۶. انواع شعارهای تاکتیکی و تهییجی

این نوع شعار‌ها در مسیر جنبش، رو به‌شیوع گذاشت. و مردم که در طول قیام اغلب به‌طور خودبه‌خودی عمل کرده بودند، دریافتند که برای تنظیم رفتارها واعمال خود در برابر دشمن، به‌شعارهای ویژه‌ئی نیاز دارند. دریافتد که به‌موازات شعارهای تاکتیکی رهبری، باید در زمینه‌های گوناگون مثل اتحاد و اعتصاب و تظاهرات و تهییج و دعوت به‌مبارزه و مقاومت و براندازی و روحیه‌دهی و جلوگیری از تفرقه و نفاق و غیره دست به‌کار شده شعارهائی طرح کنند. به‌همین سبب علاوه بر شعارهائی که در بالا، به‌آن‌ها اشاره شد، شعارهای دیگری نیز به‌ترتیب زیر ساخته شد:

‏شعار تاکتیکی خاص ۸۰ ‏شعار = ۱۰٪

تشکل کلید پیروزی ماست            اتحاد ضامن پیروزی ماست

تزکیه تشکل                             جنگ مسلحانه

اعتصاب اعتصاب                         مدرسه‌ی انقلاب

دانشجو – روحانی                       پیوندتان مبارک

تفرقه تفرقه                              سلاح شاه خائن

‏در این زمینه می‌توان به‌نوع و میزان شعارهای زیر نیز اشاره کرد:

‏دعوت مردم به‌‌مبارزه ۲۰ ‏شعار = ۲٫۵٪

مردم چرا نشستین     ایران شده فلسطین

‏استقامت و فداکاری ۲۷ ‏شعار = ۳٫۵٪

قسم به‌روح مادرم فاطمه                    ندارم از کشته‌شدن واهمه

پاره پاره شدن درصف پیکار‌ها              در ره حقیقت به‌زیر رگبارها

به که ذلت کشیم تا نباشد رژیم            مرگ بر شاه(2)

انتقام و براندازی ۳۷ ‏شعار = ۴٫۵٪

آثار فساد و خفقان ما نگذاریم ‏                از شاه دنی نام و نشان ما نگذرایم

کاخ نیاوران را به‌خاک و خون می‌کشیم      قسم به‌خون شهیدان شاه ترا می‌کشیم

روحیه مثبت و انتظار پیروزی ۳۱ شعار = ۴٪

کاخ ستم را واژگون ‏                ما کرده‌ایم از موج خون

پیروزی از ماست (۲)

شب تاریک ملت روز می‌گردد‏    خمینی عاقبت پیروز می‌گردد

‏ستایش شهادت و یاد شهید ۳۲ ‏شعار = ۴٪

تنها ره سعادت‏            ایمان جهاد شهادت

خون شهیدان خلق‏       سرخی پرچم ماست

برادر مجاهد‏                شهادت مبارک

برادر شهیدم‏               راهت ادامه دارد

 

۷. ‏ شعار‌های مذهبی ۲۸۰ ‏شعار = ۳۵٪

‏در این دسته شعارهائی قرار دارند که برای مقابله با رژیم، یا در تائید و تأکید نظامی که باید به‌جای آن مستقر شود، و یا با توجه به‌مسائل ایدئولوژیک، و ستایش‌های فردی رهبران جنبش و… طرح شده است. به‌این ترتیب آنچه مشخصاً یا به‌طور کنایه و مستقیم یا غیرمستقیم مذهبی است، در این دسته از شعار‌ها گنجانده شده است. این شعار‌ها به‌نوعی با مفاهیم یا اسامی شخصیت‌ها و مکان‌ها و مسائل دینی همراه است. حتی شعارهائی نظیر «نیایش شبانه‏ جنگ مسلحانه» نیز که حامل بار مذهبی است، در این ‏بخش محاسبه شده است:

سکوت هر مسلمان                       خیانت است به‌قرآن

استقلال آزادی‏                            حکوت(جمهوری) اسلامی

عاشورا عاشورا                             قیام ملی ما

‏شاهِ جلاد ما تازه مسلمان شده         آب غسل و وضوش خون جوانان شده

اینست شعار ملی‏                         خدا قرآن خمینی

حکومت توحیدی مظهر عدل و داد ست        رژیم شاهنشاهی سرچشمه‌ی فساد ست

همدان کربلا شد‏                           همدان برفنا شد

‏ضمناً شعارهائی که مشخصاً از حکومت و جمهوری اسلامی در آن‌ها سخن رفته ۱۶ ‏شعار یعنی معادل ۲ ‏درصد است.

۸. شعارهای مربوط به‌امام خمینی ۱۶۰ شعار = ۲۰٪

بخش عظیمی از شعار‌های مذهبی، که ایدئولوژی و استراتژی و تاکتیک‌های رهبری را ارائه می‌کند، مربوط است به‌شخص امام خمینی. همچنان که شعار‌های ضدرژیم اغلب بر فردیت استبداد شاه متمرکز بوده، شعار‌های رهبری جنبش نیز بر شخصیت امام خمینی متمرکز بوده است. تقابل این دو جبهه، خود را در تقابل فردی نیز نمایان ساخته است. به‌طوری که غالب شعارهائی که برای حمله به‌شاه مطرح شده، با ستایش آیت‌اله خمینی همراه بوده است.

خمینی بت شکن                  ریشه‌ی شاهو بکن

رهبر نهضت آزادگانست آیت‌اله خمینی       انقلابی‌ترین مرد جهان‌ست آیت‌اله خمینی

کار شاه تمام است خمینی امام است          استقلال و آزادی جمهوری اسلامی آخرین کلام است

درود بر خمینی بت‌شکن                         مرگ بر این یزید قانون‌شکن

بیا خمینی وطن انقلاب‌ست                     نقش مخالفین تو بر آب‌ست

جان ما فدایت                                     همچو مصطفایت

الـله اکبر                                            خمینی رهبر

ما همه سرباز توایم خمینی                       گوش به‌فرمان توایم خمینی

یک‌شنبه آقا نیاد                                   دوشنبه انقلاب‌ست

صل علی محمد                                    رهبر ما خوش‌آمد

ضمناً شعارهائی نیز درباره‌ی شخصیت‌های مذهبی دیگر، و گاه درباره‌ی شخصیت‌های سیاسی گذشته ساخته شده است. تعداد این شعار‌ها اندک است و از ۲۵ ‏شعار یا ۳ ‏درصد تجاوز نمی‌کند:

‏درباره‌ی آیت‌الله شریعتمداری:

خمینی آمد به‌وطن الله اکبر                 چشم تو روشن شریعتمدار الله اکبر

‏درباره‌ی آیت‌الله طالقانی:

درود بر طالقانی                     رهبر زندانی ما

‏درباره‌ی بازرگان:

نخست‌وزیر ایران مهدی بازرگان است             چون فرموده خمینی او حاکم ایران است

در مورد بازرگان وضعی استثنائی پدید آمد. انتخاب او (به‌نخست‌وزیری) از طریق امام خمینی و ضرورت راه‌پیمائی در تأئید دولت او سبب شد که شعارهای متعددی درباره‌ی او ساخته شود.

درباره‌ی دکتر شریعتی:

درود بر شریعتی             معلم شهید ما

درباره‌ی صمد بهرنگی:

صمد معلم ماست          راه صمد راه ماست

درباره‌ی دکتر مصدق:

درود بر مصدق

 

۹‏. شعارهای مربوط به‌ایران، ملت، مردم و خلق ۱۲۰ ‏شعار = ۱۵٪

‏این دسته شعارهائی است که در هر موضوع و به‌هر بهانه‌ئی سروده شده و به‌طور کلی درباره‌ی ایران و ملت و ملی و مردم و خلق است. یعنی یا اساساً گرایش و جنبه‌ی ملی و مردمی را هدف قرار داده یا با توجه به‌گرایش‌ها و جنبه‌های دیگر، از مفاهیم و واژه‌های یاد شده یاری گرفته است. در مورد این شعار‌ها تفکیک و نسبت زیر به‌دست می‌آید:

شعارهای همراه با نام ایران و ملت و ملی ۸۰ ‏شعار = ۱۰٪

شعار‌های مربوط به‌مردم و خلق ۴۰ ‏شعار = ۵٪

تا شاه کفن نشود                    این وطن وطن نشود

مردم چرا نشستین                  ایران شده فلسطین

قسم به‌مردم قسم به‌میهن          ننشینیم از پا تا مرگ دشمن

خلق به‌خون می‌کشد                سلطنت پهلوی

‏انحصار قدرت حق ملته، مرگ بر شاه           امتیاز و حرمت حق ملته، مرگ بر شاه

از انقلاب مردم                      شاه فراری شده

حکومت اسلامی آری         حکومت خودکامگان هرگز

به‌سلطه‌جویان شرق و غرب      فروش خاک ایران هرگز

ایران را سراسر سیاهکل می‌کنیم!

ملت دیگه بیدار شده           آماده‌ی پیکار شده

۱۰. شعار‌های مربوط به‌طبقات اجتمامی (کارگران و دهقانان) ۲۵ شعار = ۳٪

‏این گونه شعار‌ها اغلب درباره‌ی گروه‌های سیاسی و سازمان‌هائی که در کادر رهبری جنبش قرار نداشته‌اند، ساخته شده است. اگر رهبری نیز شعارهائی برای کارگران و کشاورزان ساخته، غالباً در پاسخ یا برای مقابله با شعارهای همین گروه‌ها بوده است. این مسأله به‌خوبی از شعار زیر پیداست:

کارگر کشاورز           اسلام حامی تو ست

‏امّا تمرکز جنبش بر ضدیت با دیکتاتوری شاه، و لزوم اشتراک همه‌ی اقشار و طبقات اجتماعی در این مرحله از انقلاب، سبب می‌شده است که ‏طبقات مختلف جامعه، منافع و مسائل خود را به‌طور کلی در دل شعارهای عام ضد دیکتاتوری بجویند. وانگهی، عدم گسترش و رشد آگاهی‌های طبقاتی، و نیز ضعف وکم‌کاری پیشاهنگان طبقه‌ی کارگر و همچنین مخدوش شدن مرزهای طبقاتی توسط گروه‌های لیبرال و خرده بورژوازی، عوامل اصلی کمبود این گونه شعارهاست. از آن‌جا که آگاهی سوسیالیستی با جنبش طبقه‌ی کارگر تلفیق نشده بود، کارگران به‌دنباله‌روی از خرده بورژوازی سنتی پرداخته نتوانستند در ذهن خود میان منافع، خواست‌ها و آرمان‌های تاریخی خود، با منافع و خواست‌ها و آرمان‌های سایر اقشار و طبقات جامعه، خط و مرز مشخصی ‏بکشند. آنچه طبقه‌ی کارگر به‌طور خود‌به‌خودی در می‌یابد، از حد آگاهی خرده بورژوائی فرا‌تر نمی‌رود. و ترویج آگاهی طبقاتی از طریق پیشرو انقلابی نیز به‌آن حد نرسیده بود که طبقه‌ی کارگر را حول شعار‌های مستقل گرد آورد:

درود بر برزگر               متحد کارگر

کارگر نفت ما             حامی سرسخت ما

کارگر برزگر قهرمان         کار شما سرمایه را می‌سازد

سرمایه از روز ازل نبوده      سرمایه‌دار حق تُرا ربوده

با تشکیل و تجهیز نیروهایت          با تشکیل حزب کارگرانت

به‌دست آور این حق جاودانت

ای برزگر کشت زمین واجب است

دهقان بدان که این شاه خائن است

بختیار محکوم است      پهلوی معدوم است

ای اهل ایمان (۲)

‏بی‌مناسبت نیست که ذیل همین مبحث به‌شعارهائی اشاره کنیم که بازگوی وضع یا نام یا مختصاتی از گروه‌های روشنفکری به‌ویژه دانشجویان، معلمین و دانش‌آموزان و غیره است. این قبیل شعار‌ها جمعاً ۲ ‏درصد یا ۶۱ ‏شعار است.

کشتار دانشجویان به‌دست شاه جلاد

خواسته‌ی آنان بوده برچیدن استبداد

‏بهترین تسلیت بر پدر مادران‏

مرگ بر شاه(۴)

‏ضمناً درباره همافران و نیروی هوائی نیز ۱۵ ‏شعار (= ۲ ‏درصد) ساخته شده است.

در انقلاب سرخ خلق ایران

پرسنل هوائی سنگر ماست

‏با توجه به‌شعار‌های طبقات اجتماعی، به‌این مسأله نیز باید توجه داشت که کلاً در ۲۴ ‏شعار یا ۳ ‏درصد از شعار‌ها، خواست‌های اقتصادی مردم یا توجه به‌امور اقتصادی مطرح شده است. با توجه به‌آنچه تاکنون درباره‌ی ویژگی‌های رهبری جنبش و مسائل و موضوعات شعار‌ها بیان شده، غیر‌منتظره نیست، که سهم و درصد اندکی به‌این نوع شعار‌ها اختصاص یافته باشد.

ما به‌جای توپ نان می‌خواهیم

نان مسکن آزادی

صف نفت صف نان

حقه شاه بی‌دین

‏در تکمیل این بخش باید اشاره کرد که در ۱۹ ‏شعار (= ۲٫۵ ‏درصد) مشخصاً ظلم و ستم مورد حمله قرار گرفته و عدل و داد طلب شده است. همچنین ۳۹ ‏شعار (= ۵ درصد) حاوی مفاهیم و درخواست‌های آزادی و رهائی و آزادگی است. و در ۸ ‏شعار یعنی یک درصد شعار‌ها نیز آزادی زندانیان سیاسی درخواست شده است.

زیر بار ستم نمی‌کنیم زندگی

جان فدا می‌کنیم در ره آزادگی

جمهوری، آزادی

نه شاه مادر‌زادی

ای ملت ایران دیون هر نه‌دیر‌سوز

‏آزادی نی پیدالئین هر ادیرسوز

زندانی سیاسی

آزاد باید گردد

۱۱ ‏. شعار‌های مربوط به‌گروه‌های سیاسی ۸۶ ‏شعار = ۱۰٫۵٪

‏در این زمینه دو نوع شعار را باید در نظر داشت. نخست شعارهائی که به‌لحاظ محتوا به‌سازمان‌ها و گروه‌ها مربوط است. و به‌علت برخورد ویژه‌ی گروه‌ها با مسائل جنبش و جامعه، از حوزه‌ی شعار‌های رهبری و شعار‌های خودانگیخته مردم جداست. عنصر آگاه در این نوع شعار‌ها آشکار است. و مردم را مستقیماً به‌نهادهای جامعه، و وضعیت طبقاتی و ارتباط ارگانیک امپریالیسم با حکومت متوجه می‌سازد. استراتژی و تاکتیک و مسائل ترویجی و تبلیغی در این نوع شعار‌ها به‌وضوح وضعیت متفاوت را ارائه می‌کند. و اگرچه گاه به‌منظور طرح و نفوذ محتوا زبان عامیانه را هم مورد استفاده قرار می‌دهد اما خواست‌ها و موضوعات آن به‌طور کلی، از سنجیدگی سازمانی شعارها حکایت می‌کند. این مسأله را نیز باید در نظر داشت که این نوع شعار‌ها، گاه مسائلی را با توجه به‌استراتژی خاص برخی گروه‌ها مطرح می‌کند که از حد‌‌ همان مرحله‌ی معین قیام نیز فرا‌تر است. ‏تعداد ‏این نوع شعار‌ها ۴۲ ‏شعار یعنی معادل ۵٫۵ ‏درصد کل شعار‌ها است:

کارگر کارگر زنده به‌کار توایم

دولت سرمایه‌دار

دشمن نوع بشر

نان مسکن آزادی

حکومت مردمی

‏اتحاد مبارزه پیروزی

به‌همت توده‌ها

شاه ترا می‌کشیم

برابری، برادری

حکومت کارگری

‏دوم، شعارهائی که نام گروه‌ها و سازمان‌هائی را نیز به‌صراحت مطرح می‌کند:

‏از میان گروه‌های فعال دوران قیام، که از حد و حدود محافل روشنفکری و روابط روزنامه‌ای و… فرا‌تر بوده‌اند، نخست باید از جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی نام برد. این دو، اگرچه از آغاز تا پایان قیام، نخست مستقلاً و سپس زیر پوشش رهبری، فعالیت داشته‌اند، به‌دلائلی که از خصلت‌ها و گرایش‌های لیبرالی و محافظه‌کارانه‌شان ناشی می‌شده است، نتوانسته‌اند شعار مستقلی ارائه کنند. به‌همین جهت مردم نیز درباره‌ی آن‌ها شعار نساخته‌اند. مسأله‌ی اساسی این است که هرچه قیام در مراحل اولیه‌ی خود با نام این‌ها پیوند داشته، در مرا حل بعدی به‌سرعت از آن‌ها فاصله گرفته و آن‌ها را به‌دنباله روان خود مبدل ساخته است. یعنی تا مرحله‌ئی که جنبش جریان ملایم سیاسی و انتقادی داشت، از آن‌ها سخنی در میان بوده است. اما در مرا حل بعدی که جنبش جنبه‌ی سریع و رادیکال و عمومی یافته، فعالیت دیپلماتیک رهبران این سازمان‌ها (جبهه ملی و نهضت آزادی)

تحت‌الشعاع رهبری جنبش قرار گرفته و به‌تحلیل رفته است. جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی، ناگزیر بوده‌اند که فقط در پرتو رهبری حرکت کنند. جبهه‌ی ملی که بیش‌تر حکم یک باشگاه سیاسی را داشته، با مردم به‌طور عام و مستقیم مرتبط نبوده است، تا قادر باشد شعاری را در ذهن مردم بنشاند. و یا شعاری به‌طرفداری از خود ‏در ذهن توده‌ها پدید آورد. خصلت‌های طبقاتی و اجتماعی عناصر جبهه‌ی ملی ‏موجب آن بود که بیش‌تر و پیش‌تر از آن که به‌طرح مسائل سیاسی و اجتماعی در زمینه‌ی حرکت توده‌های مردم بپردازند، مسائل را با دستگاه حاکمه‌ی شاه حل و فصل کنند.

‏نهمت آزادی نیز ضمن حفظ گرایش‌های لیبرالی مشابه، به‌مناسبت وابستگی‌های مذهبی‌اش، ناگزیر بوده که از آغاز با توجه به‌رهبران مذهبی عمل کند. تا به‌موقع و ضمن فراهم آمدن محیط مساعد به‌اعمال سیاست گام به‌گام خود به‌پردازد.

‏بنا به‌آنچه که گفته شد، شکی نیست که شعارهای این بخش با توجه به‌سازمان‌هائی ساخته شده که اولاً در حد امکانات خود، فعالیت مشخص و مستقلی داشته‌اند. ثانیاً این فعالیت‌ها هماهنگ با قیام رو به‌اعتلای مردم بوده است. ‏ثالثاً مشی خاص آنان در مبارزه با رژیم، به‌ویژه در مرحله‌ی قیام مسلحانه، آنان را مورد اعتماد و منظور نظر گروه‌هائی از مردم کرده است.

‏این ویژگی‌ها همراه با سوابق مبارزاتی دو سازمان چریک‌های فدائی خلق و مجاهدین خلق، گروه‌هائی از مردم را بر آن داشت که حتی در شعارهائی به‌طرفداری از آنان، از پیوند انقلابی آن‌ها سخن گویند. و با آن که این دو سازمان از لحاظ ایدئولوژیک متفاوتند بر هماهنگی انقلابی آن‌ها را در زمینه‌ی قیام و منافع مردم تأکید کنند. این مسائل و تلقی‌ها به‌ویژه در بهمن‌ماه وضعیت آشکارتری یافت.

‏پس از قیام بهمن، نهضت آزادی یا جبهه‌ی ملی به‌دولت‌شان یا شرکت در دولت‌شان رسیدند، و ادامه‌ی انقلاب بر دوش مردم و نیرو‌های انقلابی باقی ‏ماند. در این میان حزب توده همچنان در موضع اپورتونیستی خود نوسان داشت، و مردم نیز بنا به‌سابقه‌ی ذهنی و عدم اعتماد تاریخی‌شان، نه به‌شعارهائی که ساخته بود رغبتی نشان دادند، و نه قادر بودند ‏که جز به‌جنبه‌ی منفی آن ‏بیندیشند.

‏با توجه به‌آنچه که گفته شد، ترکیب این دسته از شعار‌ها به‌این ترتیب است:

‏سازمان مجاهدین خلق ایران ۲۰ ‏شعار:

تنها راه ‏رهائی

راه مجاهدین است

درود بر مجاهد

مرگ بر منافق

درود خلق و خالق

نثار تو مجاهد

‏سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران ۲۰ شعار: ‏

تن‌ها ره رهایی

پیوند با فدایی

درود بر فدایی

رزمنده‌ی نهایی

فدایی فدایی

تو افتخار مایی

‏به‌این نوع شعار‌ها نیز توجه کنید:

درود بر فدایی

سلام بر مجاهد

تنها ره رهایی

‏مسلسل مجاهد و فدایی

‏ضمناً ۴ ‏شعار نیز برای گروه‌های دیگر ساخته شده است.

‏ناگفته نماند که درباره‌ی برخی از گروه‌های سیاسی، و به‌ویژه در تعارض با مواضع ایدئولوژیک اعمال و مشی آنان نیز شعارهائی ساخته شده است که جمعاً از ۸ ‏شعار (= یک درصد) تجاوز نمی‌کند:

نفرین خلق و خالق

نثار تو منافق

حزب همه رنگ

حزب توده

۱۲. شعار‌های عامیانه ۲۸۰ = ۳۵٪

‏این نوع از شعار‌ها هم جالب‌ترین و بحث‌انگیز‌ترین بخش شعار‌هاست و هم مناسب‌ترین وسیله برای بررسی و شناخت روحیه و روان‌شناسی اجتماعی مردم در طی قیام است. آمیختگی این شعار‌ها با خصلت‌های لمپنی، رنگ خاصی به‌آن‌ها بخشیده است. شاید تقکیک کامل شعارهای عامیانه از شعار‌های لمپنی و… دشوار باشد. زیرا آنچه نشانه‌ی ذوق عامه در ساختن شعار است، غالباً به‌صورت هزلیات و شوخی‌های آمیخته به‌ناسزا تجلی کرده است. به‌طوری که از یک سو با جدی‌ترین مفاهیم و حرکت‌ها و مسائل انقلابی با شوخی برخورد شده است. و از سوی دیگر هزل‌آمیز‌ترین مفاهیم را نیز با عوامل و مسائل حاد اجتماعی و انقلابی پیوند داده‌اند. البته می‌توان مرز نسبتاً مشخصی میان شوخی‌ها و فحش‌ها کشید. اما نمی‌توان میان شعار‌های خاص لمپنی و عامیانه به‌آسانی فرق گذاشت. با این همه می‌توان این قبیل شعار‌ها را ذیل سه بخش عامیانه، لمپنی و شوخی مورد مطالعه قرار داد. و همین جا باید اشاره کرد که از کل این دسته شعار‌ها ۱۴۰ ‏شعار یا ۱۷٫۵ ‏درصد فقط فحش است.

گسترش خرده‌بورژوازی در ایران، و ارتباط و مناسبات اقشار فرودست آن با منش‌ها و خصلت‌ها و رفتار‌ها و خلقیات لمپنی، حتی ارتباط بخش‌هائی از روشنفکران با گرایش‌های لمپنی، سبب شده است که روحیات به‌ویژه زبان و شیوه‌های بیانی این گروه‌ها در فرهنگ مردم نفوذ کرده از این طریق شعارهای عامیانه را نیز متأثر سازد. و نیز سبب شده است که بد و بیراه گفتن و شوخی و بذله‌گوئی و اظهار نظرهای فحش‌آمیز و معتقدات خرافی و آشفتگی‌ها یا بی‌خیالی‌ها و… در جریان مبارزه‌ی خودانگیخته‌ی خلق‌های ایران، سهم مهمی بیابد.

عدم رشد فکری و اجتماعی این گروه‌ها،‌ سبب آن شده است که با مسائل اجتماعی و سیاسی، برخوردهای ویژه‌ای داشته باشند. همه‌ی مشکلات و خصوصیات یک مرحله‌ی اجتماعی را در قالب دید محدود و فردگرا و تقدیرگرای خود، با وقیحانه‌ترین بیان‌ها طرح کنند. محرومیت‌های جنسی و مناسبات زشت و دشنام‌ها، و فقدان فهم و شعور سیاسی اجتماعی را در واژه‌ها و ترکیبات جنسی و اشعاری زننده مطرح کنند. و بیش از آن که دیدگاهی را نسبت به‌امور و مراحل سیاسی و اجتماعی ارائه کنند، روان‌شناسی خود را در قالب شعارها عرضه کنند.

شاید مقدار قابل توجهی از شعارها را نیز قشرهای لمپنی نساخته باشند. اما به‌هر حال روحیات و زبان و بیان لمپن‌ها بر این شعارها حاکم است. این آمیزش سبب می‌شود که تفکیک مشخص شعارها نامیسر شود.

ضمناً در دوران قیام، نوع دیگری از وسائل تجلی روحیات لمپنی، کاریکاتورها و نقاشی‌هائی بوده است که از لحاظ هنری فاقد هر گونه ارزش بوده. اما از لحاظ روان‌شناسی اجتماعی، و تأثیرگذاری بر عوام نشانه‌ی بارز زندگی لمپنی بود. همان‌گونه که شعارها و شعرهای اصلی قیام، با خلقیات و موضوعات لمپنی مونتاژ می‌شده، و هزل‌ها و شوخی‌های صرف پدید می‌آورده، عکس‌ها و کاریکاتورها و نقاشی‌های مونتاژ شده‌ئی نیز در دوران قیام به‌نمایش گذاشته می‌شد که همین کارکرد را داشت. به‌هر حال نگاهی به‌نمونه‌های این بخش از شعارها موضوع را روشن‌تر می‌کند.

شعار‌های عامیانه:

امروز هوا ابریه

مردن شاه حتمیه

به‌کوری چشم شاه

زمستون هم بهاره

سگ جدید دربار

شاپور بختیاره

یا ایها‌الناس آن شاه نسناس

هر جا که باشه باز تو نخ ماس

بختیار بختیار

منقلت رو نگه‌دار

(در پاسخ شعاری که دارودسته‌ی بختیار ساخته بودند که «بختیار بختیار   سنگرتو نگه‌دار»)

قل اعوذ کفروا

تخت شاه شد دمرو

ارتش باید مرگ بخوره

نه مال مردم بخوره

(روز تاراج فروشگاه ‏ارتش در مشهد)

تا شاه کفن نشود

نفت توی گلن (گالن) نشود

پدرسگ بیا پائین

پدرسگ بیا پائین

(روز انداختن مجسمه‌ها)

‏رژیم می‌خواد لفتش بده

راه نجات پیدا کنه

ما شیر و موز نمی‌خو‌ایم

ما شاه دزد نمی‌خو‌ایم (در مدارس)

‏شعار‌های لمپنی: ‏ ‏

‏جاوید شاه

در مستراح

کورش بلندشو

که من شاشیدم

ما بچه‌های مولوی

شاه را گرفتیم تو طویله بستیم

از بس که عرعر کرد

بختیار رو هم خر کرد

مملی اگه شاه نمی‌شد

این همه غوغا نمی‌شد

رضاشاه سرت سلامت

عروست (دخترت) جنده در اومد

پسرت کونده در اومد

فرح دستکشت کو

شوهر کس‌کشت کو

با ارّه بریدند سر ممّد دماغو(۲)

عجب کره خری بود

عجب سگ پدری بود

کره خر آلاشتی

بختیار رو جا گذاشتی

بیل و کلنگ و حلبی

همه‌ش تو کون پهلوی

پسر رضاگری گاو می‌چرونه

تا می‌گیم مرگ بر شاه تیر می‌پرونه

شعار‌های شوخی:

‏(این‌ها شعارهائی است که هدفی سیاسی را دنبال نمی‌کند، و صرفاً جنبه‌ی مطایبه دارد. تنها جنبه مؤثربخشی از آن‌ها وجه تبلیغاتی برای برخی فروشندگان دوره‌گرد است.)

مجاهد مجرد

داماد باید گردد

ما اعتراض داریم

شوهر نیاز داریم

چرا جوونارو کشتین

مارو بی‌شووَر گذوشتین

نِه شاه نِه خمینی

شیره مِه‌خِم (می‌خواهیم) کوپَیْنی

مرگ بر بختیار

تخم مرغ ده ریال

‏اینست شعار ملت

حراج نصف قیمت

بت‌شکن یزیدکش

نایب امام دو تومن (عکس فروش)

اسرائیل نابود است

روتختی موجود است

۱۳‏. فردگرائی شعار‌ها ۶۴۰ شعار = ۸۰٪

‏ با توجه به‌چگونگی برخورد مردم با مسائل جامعه و جنبش،‌‌ همان طور که از مطالب و موضوعات یاد شده نیز به‌وضوح برمی‌آید، خصلت اساسی شعارهای طرح شده، تکروی سازندگان آن است. این جنبه‌ی فردگرایانه ناشی از فرهنگ و معتقدات سنتی مردمی است که قرن‌ها زیر سلطه‌ی استبداد، منتظر این بوده‌اند که دستی ازغیب برون آید و کاری بکند. و به‌رغم آن که خود در قیامی عمومی علیه رژیم وابسته به‌امپریالیسم به‌پاخاسته بوده‌اند، باز هم چه دشمن و چه منجی خود را به‌صورت فردی تصور می‌کرده‌اند.

‏از مجموع شعار‌های مورد بررسی، ۶۴۰ شعار یا ۸۰ ‏درصد شعارهائی ‏است درباره‌ی مسائل فردی. و فقط ۱۶۰ ‏شعار یا ۲۰ ‏درصد شعارها به‌گرایش‌ها و برخوردهای اجتماعی یا غیر‌فردی مردم با نهادهای اجتماعی و انقلاب مربوط است.

‏این فردگرائی با تکروی بورژوائی نیز متفاوت است. در اینجا جامعه به‌افراد تجزیه نمی‌شود، بلکه همه‌ینیرو‌ها و مسائل جامعه با توجه به‌قدرت متمرکز افرادی خاص تأویل و تعبیر می‌شود. این فقدان تلقی اجتماعی نسبت به‌جامعه، و بهای بیش از اندازه دادن به‌قدرت فردی، همراه با عوامل فرهنگی ‏و اعتقادی تشدید‌کننده‌ئی مثل سنت، خرد‌گریزی، مطلق گرائی، فطرت و ‏تسلیم به‌تقدیر و غیره از دیدگاهی حکایت می‌کند که رو به‌گذشته دارد. از یک سو فرهنگ پیش از سرمایه‌داری آن را احاطه کرده است، و از سوئی دیکتاتوری نظام سرمایه‌داری وابسته، مانع از آن بوده است که روابط اجتماعی را بازشناسد.

‏همین جا باید تأکید کرد که انقلاب، قدرت و امکان آن را داشت که حتی این خصلت اساسی بازدارنده را نیز تغییر دهد. و شور انقلابی و مبارزه‌ی گسترده‌ی توده‌ها را در هماهنگی با شرایط ذهنی و عنصر آگاه، اعتلا بخشد. اما‌‌ همان گونه که از مطالب گذشته برمی‌آید، خرده بورژوازی سنتی ‏که رهبری قیام را با تأکید بر خودانگیختگی آن به‌عهده داشت، نمی‌توانست ‏جنبش را جز به‌چنین شکل و نتایجی هدایت کند.  ‏(ادامه دارد)

کتاب جمعه – شماره ۲۴ – ۴ بهمن ۱۳۵۸


محمد مختاری

کتاب جمعه- شماره‌ی ۲۷- ۲ اسفند ۱۳۵۸

پیشانی از هجوم وقاحت کبود می‌شود

وقتی‌که بر مزار شهیدان عبور می‌کنند

وقتی‌که سینه‌ی هوا را می‌شکافند

و باد جامه‌هاشان

بر شعار دیوارها

می‌دمد.

اینان که جامه‌های عزا را به‌عاریت

پوشیده‌اند

از قعر چشم خلق

میراث روشنای شهیدان را

بیرون می‌کشند

گـُل در نهیب تند گلوله شکفت

و اکنون کنار سنبله‌ها

اندام‌های کاکتوسی

سر بر کشیده‌اند.

کلپاسه‌های فربه از سوراخ‌های بیم

در هرم انقلاب خلایق

بیرون خزیده‌اند

وز شانه‌های مردم بالا می‌آیند

و موج می‌زنند

در آفتاب پیروزی.

خورشید در تلآلؤ اندام‌های حمق

سرافکنده می‌رود

بازارها که پارچه‌های بلند را

حرّاج کرده‌اند

فوج بلند جامگان را

در‌ چشم آفتاب می‌گردانند

و روز

بر انحنای تند شرارت افول می‌کند

بر چشم‌ها سیاه می‌کشند

بر قلب‌ها سیاه می‌کشند.

بر شانه‌ها قساوت را می‌گردانند.

و سفره‌ها را

بر گرده‌ی خلایق

پهن می‌کنند.

خونابه‌ی فشردﻩ‌ی گنجشک‌ها را در هاون

سر می‌کشند

تا باه‌شان بیفزاید.

و سنگ‌های گورستان را آذین می‌بندند

و نام‌های شهیدان را بر تریج قبا

می‌دوزند.


کدام فرهنگ: گذشته‌گرا یا پیشرو؟

محمد مختاری

یادداشتی بر هم‌زیستی دشوار فرهنگ‌های سه‌گانه

در دوران قیام، تضاد میان ارزش‌های فرهنگی مختلفی در جامعه‌ی ما شدت گرفت که تا به امروز ادامه یافته است. بخشی از جامعه ارزش‌هایی را مورد تأکید قرار می‌دهد و مدافع آن‌هاست. و بخشی دیگر نوع دیگری از ارزش‌های فرهنگی را ارائه می‌کند، و خواستار سرایت و اشاعه‌ی آن‌ها به‌تمامی جامعه است.

گروهی ارزش‌های فرهنگی خود را عامل اصلی رهایی کل جامعه می‌دانند،‌ و گروهی همان ارزش‌ها را به‌صورت موانعی بر سر راه رشد جامعه می‌نگرند. گروهی ارزش‌های فرهنگی معینی را ارتجاعی می‌شمارند،‌ و گروهی همان ارزش‌ها را مؤثرترین عامل ترقی و پیشرفت می‌دانند. و اصرار می‌کنند که باید در زمینه‌های مختلف اجتماعی و فرهنگی،‌ آموزش و پرورش و… از آنها سود جست و پیروی کرد.

این تضاد ارزش‌های فرهنگی از کجاست،‌ و نتیجه‌ی چیست؟ اگر فقط ارزش‌های مورد قبول یک گروه، پاسخ‌گوی نیاز جامعه به رشد و رهایی باشد، تکلیف ارزش‌های دیگر چیست؟‌ آیا خود جامعه و قانونمندی‌هایش در رابطه با این مشکل و تضاد چه خواهد کرد؟ و نقش گروه‌های سیاسی و اجتماعی در رابطه با این تضاد چیست؟

برای دریافت و شناخت این مسائل ما از بررسی خود فرهنگ آغاز می‌کنیم.

فرهنگ را می‌توان تمامی ارزشهای مادی و معنوی،‌ و وسائل خلق و بهره‌برداری و انتقال، که در دوره‌ی معینی از تاریخ آفریده می‌شود تعریف کرد. به این اعتبار هر دورانی فرهنگ خاص خود را دارد. و طبعاً ارزش‌ها و وسایل هر دوره عمدتاً برای همان دوره کارآیی دارند. معمولاً فرهنگ با دو بخش فرهنگ مادی و فرهنگ معنوی مشخص می‌شود. فرهنگ مادی عبارت از ماشین (از مراحل ابتدایی تا پیشرفته‌اش)‌،‌ ابزارها،‌ تجربه در زمینه‌ی تولید،‌ و دیگر دستاوردها و ثروت‌های مادی است. و فرهنگ معنوی عبارت‌ست از دستاوردهای قلمرو هنر،‌ ادبیات،‌ فلسفه، اخلاق، تعلیم و تربیت، و روشهایی که بر شیوه‌های تولید هر دوران مبتنی است. پس فرهنگ یک پدیده‌ی تاریخی است. و پیشرفت و تکاملش با جابجایی و جانشینی یا توالی شکل‌گیری‌های اجتماعی – اقتصادی معین می‌شود. یعنی فرهنگ به اشکال و صورت‌بندی‌های اجتماعی – اقتصادی وابسته است. و با تغییر صورت‌بندی اجتماعی – اقتصادی جهت عمده‌ی آن تغییر می‌پذیرد.

به این ترتیب فرهنگ یک مفهموم مطلق و انتزاعی نیست که در همه‌ی دوران‌های تاریخی یکسان تصور شود. یا در همه‌یجوامع یک شکل داشته باشد. پیداست که فرهنگ مادی و معنوی از هم جدا نیستند. جریان تولید نعم مادی،‌ پایه و سرچشمه‌ی رشد فرهنگ معنوی است. یعنی فرهنگ بطور مستقیم و غیرمستقیم ثمره‌ی کار و فعالیت توده‌هاست. این را نیز باید در نظر داشت که با وجود وابستگی فرهنگ معنوی به شالوده‌ی مادی خود،‌ به محض تعویض این شالوده، فرهنگ معنوی خود بخود تغییر نمی‌پذیرد. زیرا دارای نوعی استقلال نسبی، و قوانین خاص خویش است. بنابراین فرهنگ در هر دورانی خصلت ویژه‌ای خواهد داشت. با این تفاوت که مقداری از فرهنگ دوران قبل هم در آن باقی می‌ماند. یا عناصری از فرهنگ گذشته، تا هنگامی که شرایط ذهنی جامعه با شرایط عینی‌اش هماهنگی کامل پیدا کند، در دوران بعد باقی می‌ماند.

در هر حال، منظور این بحث، همان تفاوت عمومی فرهنگ‌های هر دوران است. مثلاً فرهنگی که در دوران زمین‌داری مطرح است، قاعدتاً با فرهنگی که در دوران برده‌داری مطرح بوده تفاوت دارد. ارزشهایی که بشر در یک دوران اقتصادی –اجتماعی به آن‌ها دست یافته است، با ارزش‌های متعلق به دوران بعد یا قبل از آن اختلاف دارد. اعلامیه‌ی حقوق بشر با موادی که در آن گنجانده شده، و با هدفهایی که تعقیب می‌کند و دیدگاهی که نسبت به انسان دارد، و با تصویری که از خصوصیات روحی و معنوی بشر ارائه می‌کند، نمی‌توانست در دوران قبل از بورژوازی نوشته شود. زیرا همه‌ی مسائل و ویژگی‌هایش بر تلقی‌هایی مبتنی است که خاص فرهنگ بورژوازی است. پیش از رشد بورژوازی در فرانسه، چنین مقولاتی را در حکم حقوق بشر نمی‌دانستند. فرهنگ زمین‌داری و فرهنگ اشرافی فئودال‌ها، چنین تصوراتی را اصلاً قبول نداشت. و بنابر‌ خصلت‌های طبقاتی‌اش نمی‌توانست از آنها دفاع کند، یا حتی به آنها بیندیشد. همچنین فرهنگی که مثلاً در یک دوران مادرسالاری مطرح بوده، و مبنای کار جامعه را در رابطه با تفوق زنان مطرح می‌کرده، با فرهنگی که ارزشهای پدرسالارانه بر آن حاکم است تفاوت دارد. اگر در ایران باستان ازدواج با محارم منع قانونی و عرفی نداشته، یا اگر در فرهنگ‌های ابتدائی، مسأله‌ی چند همسری به صورت یک زن و چند مرد طبیعی می‌نموده، یا اگر دورانی چندهمسری را به صورت یک مرد و چند زن می‌شناخته همه‌ی این روابط مبتنی بر معیارها و ارزشهای خاصی بوده که هر یک از این دوران‌ها و جوامع بسته به مرحله‌ی تکاملی خود به آن‌ها دست یافته بوده است.

طرح مسائل دوران مادرسالاری، در دوران پدرسالاری یا برعکس، نخستین حاصلش ایجاد تضاد و درگیری است. همچنان که در دوره‌ی حاضر،‌ انحصاری شدن حق طلاق برای مرد، که یک قانون خاص دوران پیش از سرمایه‌داری است، چنان مشکلاتی را به‌‌بار آورد، که حتی متعصب‌ترین مدافعان مردسالاری را نیز ناگزیر به عقب‌نشینی کرد. اگرچه این گروه، در فرصت‌های مناسب، فشارهای عقیدتی خود را وارد خواهند کرد. همچنان که در قانون اساسی نیز کوشیده‌اند در لفافه‌ی تعارفات بی مزه‌ای به زنان، به این خواست خود شکل قانونی بدهند. به همین ترتیب مسائلی هم که امروزه در زمینه‌ی فرهنگ و آموزش و پرورش جامعه رخ نموده، نمودار بارزی است از همین تضاد و تداخل فرهنگ‌های مختلف مبتنی بر صورت‌بندی‌های اجتماعی- اقتصادی متضاد و مختلف.

امروزه در موقعیت مواجهه‌ی حاد ایدئولوژیک، فرهنگ صحنه‌ی مبارزات طبقاتی و جنگ عقاید میان نیروهای مترقی و ارتجاعی است. نیروهای ارتجاعی، چه آنهایی که بر اساس فورماسیون قبلی به مسائل جامعه می‌نگرند، و چه آنهایی که از وضع موجود حمایت می‌کنند، علی رغم ادعاهای انسان‌دوستانه و ترقی‌خواهانه‌شان، فرهنگ و جامعه را در دایره‌ی تنگ منافع و مصالح خود محدود نگه می‌دارند. درحالی که نیروهای مترقی، که در دگرگونی فورماسیون جامعه را هدف خویش قرار داده‌اند، فرهنگ را عامل ترقی و وسیله‌ی نیرومند توسعه‌ی جامعه و اعتلای شخصیت انسانی می‌دانند. در نظر این گروه، فرهنگ نقش بسیار مؤثری در تسریع ترقی و تکامل اجتماعی دارد، و منتقل‌کننده‌ی خود بیداری جامعه است، که اجزای اصلی و کلیدی زندگی اجتماعی را در یک کانون متمرکز می‌کند.

در جامعه‌ی ما، که یکی از مراحل تکامل تاریخی‌اش را می‌گذراند، صورت‌بندی اجتماعی – اقتصادی معینی وجود دارد، که همان سرمایه‌داری وابسته است. و بنا بر آنچه گذشت فرهنگ خاصی نیز باید داشته باشد. وجه عمومی این فرهنگ، چنان‌که می‌دانیم، پیروی از خط فرهنگ سرمایه‌داری است. اما از آنجا که در دوران حکومت شاه، شیوه‌ی تولید و صورت‌بندی اقتصادی ایران، تنها به اراده‌ی امپریالیسم و به صورت مکانیکی تغییر یافت، صورتبندی اقتصادی جامعه چیزی شد در رابطه‌ی ارگانیک با امپریالیسم، و فرهنگی که در جامعه برقرار بود (یعنی فرهنگ متعلق به شیوه‌ی تولید زمین‌داری)‌، به‌صورت خود باقی ماند. و آن نفی دیالکتیکی که از قانون‌مندی تکامل جامعه نتیجه می‌شود، تحقق نیافت. یعنی چون این تحول بنیادی نبود، و از دورن خود جامعه زائیده نشده، و رشد نکرده بود، و در اثر مبارزات طبقاتی به شکل معین و سالم خود به‌وجود نیامده بود، شکل مناسبات جامعه، سرمایه‌داری وابسته شد، و فرهنگ پیش از سرمایه‌داری در قسمت اعظم جامعه بجای خود باقی ماند. ضمناً پیش از این گفته شد که با تغییر سالم و هماهنگ صورت‌بندی اجتماعی – اقتصادی یک دوران نیز، عناصر فرهنگی گذشته به یک‌باره از میان نمی‌روند، بلکه تا هنگامی که ارزش‌های جدید بتوانند سیطره‌ی خود را بر ارزش‌های قدیم اعمال کنند، باقی می‌مانند. به‌همین سبب در دوران سرمایه‌داری وابسته‌ی شاه،‌ این مسأله با تأثیر مضاعفی تشدید یافت. در رژیم گذشته همین فرهنگ پیش از سرمایه‌داری وسیله‌ی نیرومندی شد برای تحکیم پایه‌های دیکتاتوری. خصلت‌های سنتی و تصورات و باورهای گذشتهٔ مردم که با حاکمیت فردی انطباق داشت، و تجربه‌ای طولانی از رابطه با ستمشاهی را منتقل می‌کرد، سبب شد که دیکتاتوری عوامل بقای

خود را در فرهنگ سنتی نیز بجوید. و با اعمال سیاست‌هایی که بعداً به آن‌ها خواهیم پرداخت،‌ مانع زوال این ارزش‌ها شد.

به این ترتیب تا اینجا دونوع فرهنگ در جامعه‌ی ما وجود دارد: یکی فرهنگ پیش از سرمایه‌داری، و دیگری فرهنگ دوران سرمایه‌داری وابسته. اما در هر جامعه‌ی طبقاتی یک فرهنگ مردمی و پیشرو، یعنی فرهنگ خلقی و دموکراتیک نیز به‌وجود می‌آید. وجود طبقات استثمارشونده و زحمت‌کشان، و مدافعین این گروه‌ها، سبب طرح و نفوذ مسائل و عوامل فرهنگی دموکراتیک و خلقی در جامعه است. عناصری از پیشتازان جامعه، براساس بهره‌کشی‌های طبقات استثمارگر از مردم، آرمان‌ها و ایده‌های تازه‌ای را مطرح می‌کنند. آرمان‌ها و ایده‌هائی که بر خواست‌ها و تقاضاهای زحمتکشان جامعه مبتنی است. و در رابطه با حرکات و اقدامات خودانگیخته‌ی زحمتکشان و نارضائی‌های آنان، رشد می‌کند و شکل می‌گیرد. از آن‌جا که در جامعه‌ی ما نیز جهت این فرهنگ، همان جهت تکاملی جامعه است، و ناقل آن نیروهای مترقی‌اند، از یک سو در برابر فرهنگ ارتجاعی سرمایه‌داری وابسته، و از سوئی در برابر آن فرهنگ واپس‌گرا که متعلق به دوران پیش از سرمایه‌داری است، قرار گرفته است.

به این ترتیب تضاد ارزش‌های فرهنگی جامعه‌ی ما، تضادی چندجانبه است. و فرهنگ ما یک واحد متجانس نیست. به‌همین سبب نیز هر بخش آن از سهم خود دفاع می‌کند. و با بخش دیگر به تضاد بر می‌خیزد. زیرا هر یک از این فرهنگ‌ها مدافع منافع گروه‌های خاصی از جامعه است. یعنی تضاد موجود، تنها تضاد میان فرهنگ سنتی پیش از سرمایه‌داری و فرهنگ سرمایه‌داری وابسته نیست، بلکه هر یک از این فرهنگ‌های سه‌گانه خود با دو فرهنگ دیگر در تضاد است. با این همه باید توجه داشت که میزان دشمنی این سه فرهنگ با یکدیگر متفاوت است، و در مراحل مختلف اجتماعی نیز متفاوت‌تر می‌شود. همچنان که در موقعیت کنونی جامعه، تضاد دو فرهنگ سنتی و وابسته با فرهنگ سوم، به مراتب دشمنانه‌تر از تضاد میان خود آن‌هاست.

اما هریک از این فرهنگ‌های سه‌گانه خصلت‌های ویژه‌ای دارند. فرهنگ پیش از سرمایه‌داری بر مناسبات آن فورماسیون اجتماعی مبتنی است که بر سنت تکیه می‌کند، از خِرَد می‌گریزد و بر خصوصیات غریزی انسان‌ها تأکید می‌ورزد. ایمان قلبی و تعبد و فطرت انسان‌ها را ملاک گرایش‌ها و برخورد با جهان و انسان می‌شناسد. مطلق‌گراست و حاکمیت مردم و اراده‌ی ملت را باور ندارد. بر حکومت فردی تکیه می‌کند و پدرسالاراست. برابری زن و مرد را نمی‌شناسد و نمی‌پذیرد، و اگرچه گاه و بناگزیر و به‌تعارف از آن سخن بگوید،‌ طبعاً نمی‌تواند به آن اعتقادی داشته باشد. حامل این فرهنگ در جامعه‌ی ما، به‌ویژه خرده‌بورژوازی سنتی است.

اما فرهنگ سرمایه‌داری وابسته، خصلتی دوگانه دارد. از یک سو ناگزیر است که مرحله‌ی پیشرفته‌تری را پیش چشم داشته باشد. و از سویی تا حد لزوم به ارزش‌های گذشته نیازمند است، تا سیطره‌اش را بر جامعه‌ی در حال انتقال حفظ کند.

تا آن‌جا که به خصلت‌های سرمایه‌داری مربوط می‌شود، در حرف و تئوری خرد گرا و پارلمان خواه است. از آزادی انسان سخن می‌گوید و از حاکمیت قانون طرفداری می‌کند. همچنان که نخست‌وزیر دولت موقت در رابطه با تضادی که با مراکز دیگر قدرت پیدا کرده بود، یادآور می‌شد که چنان‌چه باید با برنامه و قانون و با حساب و کتاب کار کرد، «ما هستیم»، اما اگر قرار است بزنند و سرکوب کنند و بی‌حساب باشد «ما نیستیم».

اما از آن‌جا که سرمایه‌داری وابسته با دیکتاتوری ملازمه دارد، ارزش‌های فرهنگی گذشته را نیز به‌صورت ابزار قدرت به‌کار می‌گیرد. و ضمن سرگرم‌کردن مردم با ظواهر زندگی سرمایه‌داری و تجددخواهی‌های بی‌ریشه، گذشته‌گرایی‌های آنان را نیز دامن می‌زند. مسخ سیستم پارلمانی و قانون‌گذاری در رژیم گذشته، و تبدیل مجالس مؤسسان و شورای ملی و سنا به خیمه‌شب‌بازی و مضحکه‌ی دلقکان انتصابی، نمودار بارزی از این نیاز و خصلت دوگانه‌ی سیستم سرمایه‌داری وابسته بود. حامل این فرهنگ عناصر بورژوائی وابسته، بورژوالیبرال‌ها، متخصصین و تکنوکرات‌های حکومت، و اقشار بالای بوروکراسی و مالکان بزرگ صنعتی و… بوده‌اند.

فرهنگ سوم که منافع توده‌ها را ارائه می‌دهد، فرهنگی است مردم‌گرا و بر اصل خرد مبتنی است. بر آگاهی تأکید می‌کند، و آن را معیار و عامل اصلی اشاعه‌ی ارزش‌های خود می‌شناسد و می‌شناساند. بر نهادهای اقتصادی و اجتماعی متکی است. مطلق‌گرا نیست و تاریخی بودن هر پدیده و تغییری را آموزش می‌دهد. حاملان این فرهنگ، توده‌های زحمتکش و گروه‌های مترقی، و از نظر آرمانی روشنفکران متعلق به طبقات محروم هستند.

بنا بر آنچه گفته شد، آنچه از تکامل آینده‌ی جامعه حکایت می‌کند همین فرهنگ سوم است. و آنچه مربوط است به صورت‌بندی اجتماعی – اقتصادی موجود، فرهنگ دوم یا فرهنگ سرمایه‌داری وابسته است. اما چگونه است که فرهنگ نخست که نه بر صورت‌بندی اجتماعی – اقتصادی فعلی جامعه منطبق است، و نه در مسیر تکاملی جامعه قرار دارد، و واپس‌گرائی خصلت عمده‌ی آنست،‌ چنین در جامعه نفوذ کرده و گسترش یافته است؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت علاوه بر تأکیدی که این فرهنگ در جریان جنبش انقلابی مردم ایران، بر تضاد خود با فرهنگ سرمایه‌داری وابسته کرده، و از این طریق بخش‌هایی از جامعه و مردم را طرفدار خویش ساخته، برای پذیرش و گسترش آن در مردم و جامعه نیز زمینه‌ی مساعدی فراهم بوده است.

جامعه‌ی ایران از نظر رشد ذهنی عمدتاً با فرهنگ سرمایه‌داری منطبق نبوده است. رژیم گذشته با اعمال سیاست‌های گوناگون مانع می‌شد که مردم به آگاهی‌های مناسب دست یابند. حتی برخورداری از امکانات معمول جامعه‌ی سرمایه‌داری نیز برای مردم میسر نبود. تبلیغ اندیشه‌های ناسالم و ایجاد اغتشاش فرهنگی، به‌ویژه تأکید بر آن بخش از مسائل و پدیده‌های منحط و فاسدکننده‌ی سرمایه‌داری، یا مردم جامعه‌ی ما را خود بخود از گرایش‌های سالم و مترقی بازداشت، و یا آن‌ها را به پاسداری از ارزشهای سنتی خودشان برمی‌انگیخت. این تعارض به‌ویژه در زمینه‌ی گسترده‌ی بی‌سوادی در جامعه، شدت یافت.

فرهنگ پیش از قیام، مغشوش، نابه‌سامان، متجدد بی‌ریشه، یک بعدی و دارای اغلب نقص‌ها و کمبودها و عوارض و امراض فرهنگی یک جامعه‌ی سرمایه‌داری وابسته بود. فرهنگ ظاهرسازی و هماهنگ با نظام اقتصادی جامعه، فرهنگ مونتاژ بود. مونتاژ در همه‌ی ابعاد مادی و معنوی حاکم بود. از این‌رو نه تنها دستگاه‌های آموزشی رژیم به آگاهی و رشد شناخت مردم یاری نکرد، بلکه سد راه این رشد و اعتلای فکری بود. سانسور و اختناق شدید، و سلب همه‌ی آزادی‌های دموکراتیک، موجب آن بود که رشد شرایط ذهنی و حرکت پیشاهنگ انقلاب کند شود. به همین سبب هنگامی که قیام آغاز شد، تلاش پیشاهنگان انقلاب به آن درجه نرسید که بتواند توده‌ی خودانگیخته را در جهت آگاهی‌های مردمی و انقلابی سوق دهد. توده‌ها که تشنه‌ی آگاهی بودند، به راهی رفتند که اولاً وضعیت احساسی و غریزیشان را تأیید می‌کرد، ثانیاً با عرف و سنت و باورهایشان اُخت و هماهنگ بود. ثالثاً آن‌ها را به بنیاد و ریشه‌ی مسائل اجتماعی نمی‌رساند و برخورد نمی‌داد. کسانی که انقلاب را نیازمند آگاهی‌های خاص نمی‌دانستند، و میان ذهنیاتشان با قانونمندی‌های اجتماعی تضاد بود، و خود نیز این تضاد را ادراک نمی‌کردند، تصورات و موهوماتی را به توده‌ها حُقنه کردند. و در راه سرایت و نفوذ هر چه بیشتر فرهنگ خردگریز خود به توده‌ها کوشیدند. از طرفی بهره‌ی توده‌ها از همان فرهنگ مغشوش و نابسامان و پراکنده‌ای که قبلاً یاد شد نیز کم بود. و بدتر از همه به سبب شرایط موجود، فرهنگ پیشرو نیز بیشتر خاص برخی از گروه‌های روشنفکری بود. سرمایه‌داری وابسته برای تداوم بخشیدن به استثمار و استعمار، مانع از آن بود که جامعه از ارزش‌های فرهنگی پیشرفته بهره‌مند شود، و ضمن حفظ مصالح خود، از اخلاق و خصلت‌ها و معنویات پیش از سرمایه‌داری، در طریق محروم نگه داشتن جامعه سود می‌برد. تأکید بر ارزش‌های سنتی و مذهبی و باستانی، یکی از نشانه‌های بارز این سیاست بود.

گستردگی خرده‌بورژوازی ایران، و اینکه بخش عمده‌ی آن حامل فرهنگ سنتی بود، باعث شد که پس از سقوط شاه، همین فرهنگ در طریق تثبیت خود بکوشد. بخش‌های گسترده‌ای از بوروکراسی نیز، که فاقد پایه و مایه‌ی اعتقادی و فرهنگی معینی بودند، ضمن یک جابجایی فرصت طلبانه، در راستای پیروی از قدرت حاکم، به گسترش و تثبیت این فرهنگ یاری کردند.

خرده‌بورژوازی سنتی ایران از این جامعه چه تصور یا تصویری داشت؟ درست است که نسبت به رژیمی که ساقط شد، تنفری عمیق احساس می‌کرد، اما گذشته‌اش به او نیاموخته بود که پاسخ مسائل مبارزه‌ی اجتماعی را در کجا و چگونه جستجو کند. پس طبعاً به همان‌جایی رفت که حرکات خودبه‌خودی، سنت، اعمال غریزی، اخلاقیات سنتی و خصلت‌های طبقاتیش را تأیید می‌کرد. به همین سبب نیز پس از قیام، همه‌ی خصلت‌های خود را پای خصلت‌های انقلاب و مبارزه‌ی اجتماعی گذاشت. و ناآگاهی‌ها، زودباوری‌ها، فرصت‌طلبی، بیصبری، عرفان‌گرایی، بیگانگی با چم‌و‌خم‌های سیاسی، دور بودن از تخصص و فن، اشتیاق به ماوراءالطبیعه، نفرین‌های بی‌اثر به سرمایه داری، نشناختن شیوه و شگردهای حقه‌بازانه‌ی امپریالیسم و سرمایه‌داری، خودبزرگ‌پنداری، و خلاصه همه‌ی خصلت‌های خرده بورژوایی از طریق این فرهنگ پیش از سرمایه‌داری بر جامعه سیطره یافت. و در سیاست آموزشی نیز منعکس شد. و بر زمینه‌ی بسیار مساعد و هماهنگ تعلیمات و آئین‌های مذهبی جا گرفت.

طرز تفکر خرده‌بورژوایی به سبب تأکید بر نخبگان و نشناختن ظرفیت برای توده‌ها، جایی برای آگاهی آنان قائل نیست، و نیروهایی را که در جهت آگاه کردن توده‌ها می‌کوشند در ابتدای امر ساده‌لوح می‌داند و تلاش آن‌ها را بی‌فایده می‌شمارد. اما هنگامی که عملاً شاهد تأثیرات آگاه‌سازی توده‌ها توسط طرز تفکر و فرهنگ دیگر می‌شود، و همراه آن فاصله‌گیری و سرانجام رها شدن توده‌ها را از قید طرز تفکر خود می‌بیند، به هراس می‌افتد، و با آن به مبارزه برمی‌خیزد. و از تمام روش‌هایی که به عقلش می‌رسد برای جلوگیری از این آگاه‌سازی استفده می‌کند. اگر بورژوازی بر ددمنشی‌های خود صورتک قانونی می‌زند، این خرده‌بورژوازی سنتی متأثر از استبداد زمینداری بطور مستقیم و عریان عمل می‌کند، به همین سبب همواره مبارزه‌اش با فرهنگ‌های دیگر به‌ویژه فرهنگ سوم، توأم با تهاجم است و از تهمت و افترا و جعل عقیده و دروغ و انواع و اقسام اعمال ناجوانمردانه‌ای که شیوه بورژوازی پیر و مکار است، بشکل آنارشیستی استفاده می‌کند. تنگ‌نظری و به خود غرّه بودنش سبب می‌شود که ضمن نفی و طرد همه‌ی ارزش‌های مترقی فرهنگ متعالی جوامع دیگر، دستاوردهای خود را کامل‌ترین و ابدی‌ترین دستاوردهای بشری معرفی کند، و ارتجاع خود را جاربزند.

با این همه، این فرهنگ به علت عدم شناختش نسبت به قانونمندی‌های جامعه، ناگزیر است که در نهادهای زیربنایی جامعه خود را به فرهنگ سرمایه‌داری بسپرد، و از عوامل و عناصر آن تبعیت کند. در حالی که در مورد نهادهای روبنایی، همچنان تعصب می‌ورزد و سیاست‌های فرهنگی پس رو را اشاعه می‌دهد. و در برابر موج آگاهی‌های مردم مقاومت می‌کند. به این ترتیب آنچه اکنون وجود دارد یک تعارض فرهنگی در روبناست، که توسط خرده‌بورژوازی سنتی تشدید می‌شود. زیربنای جامعه از قانون و روال خود تبعیت می‌کند. در حالی‌که در روبنا قدرت سیاسی زیر تهاجم این بخش سنتی قرار گرفته است. یعنی سلطه‌ی اقتصادی با سرمایه‌داری است، اما سلطه‌ی سیاسی فرهنگی را اقشاری بافرهنگ پیش از سرمایه‌داری طلب می‌کنند. نمونه‌ی کامل این تعارض در قانون اساسی دیده می شود. یعنی جائی که مالکیت، مالکیت سرمایه‌داری و حکومت حکومت الهی است.

در فرهنگ و بینش این گروه، مسائل اجتماعی چندان ریشه‌دار و بنیادی تلقی نمی‌شود که از دایرهٔ عمل فرد تجاوز کند به سیستم اجتماعی و ساختهای اقتصادی و مناسبات مخصوص آن‌ها بیانجامد. بنابراین ضمن عدم درک ساخت‌های اجتماعی و مسائل بنیادی جامعه، تمام تلاش این گروه بر راه‌های دستیابی به قدرت از بالا و با اتکا بر ظواهر سیاسی و فرهنگی، متمرکز می‌شود. تصور این فرهنگ این‌ست که اگر در اشکال روبنایی مثل فرهنگ و رفتارها و اخلاقیات و… نفوذ کرد، همه‌چیز درست می‌شود، و یا همه‌چیز را در دست خود نگه خواهد داشت. به‌همین سبب حاکمیت موجود بی‌آن‌که برخوردی قاطع و عمیق با مسأله‌ی وابستگی، داشته باشد. تنها دلخوش به تحمیل فرهنگی خویش است.

اما آیا فرهنگی که می‌خواهد خود را جایگزین فرهنگ منحط سرمایه‌داری وابسته کند، قادر است در جامعه‌ای که صورت‌بندی اجتماعی – اقتصادیش با آن در تضاد است، انطباق پیدا کند؟ و آیا این انطباق به‌صورت پیروی از این صورت‌بندی در نخواهد آمد؟ آیا به‌کارگیری هر ابزاری، فرهنگ خاص خود را نمی‌طلبد؟ آیا می‌توان جامعه‌ای سرمایه‌دار داشت و فرهنگی ماقبل سرمایه‌داری را برآن مسلط کرد؟ آیا می‌توان مدام از تعارض فرهنگی خود با غرب سخن گفت، اما دراهداف اصلی جامعه، بطور ارگانیک با سرمایه‌داری غربی درآمیخت؟

تردیدی نیست که باید با فرهنگ سرمایه‌داری، و اساساً با نظام سرمایه‌داری وابسته و غیروابسته مبارزه کرد. تردیدی نیست. که باید با فرهنگ استعماری جنگید. و درجهت ترقی و تکامل جامعه به استقلال فرهنگی دست یافت. اما چگونه، و با چه ابزاری؟ و با چه سیاست و برنامه‌ای؟ آیا مقابله و برخورد با فرهنگ سرمایه‌داری، با بازگشت به گذشته میسر است؟ گفته شد که فرهنگ یک مقوله‌ی ذهنی و انتزاعی نیست. و تنها در رابطه با نهادهای متحول هر دوران شکل خاصی می‌یابد، و تغییر می‌پذیرد. از این رو برخورد با یک فرهنگ به منظور تغییر آن، بناگزیر باید به یاری عواملی صورت گیرد که امکان تغییر بنیادهای مربوط به آن را داشته باشد. همچنان که با ارزش‌های مادی فرهنگ بیش از سرمایه‌داری نمی‌توان به مقابله با ارزش‌های مادی فرهنگ سرمایه‌داری رفت، با ارزش‌های معنوی آن دوران نیز نمی‌توان به مقابله با انحرافات و فساد فرهنگ معنوی سرمایه‌داری وابسته پرداخت. در این‌جا ابزارهایی دیگر و ارزشهایی دیگر لازم است.

مدافعین این فرهنگ باید بدانند که دو فرهنگ که از نظر رشد مراحل اجتماعی هم‌طراز نیستند. بناگزیر کارشان به تضاد و یا انطباق یکی بر دیگری می‌انجامد. پیداست که این انطباق در مرحله‌ی پس از تضاد قرار دارد، آن هم به این صورت که فرهنگ متعلق به مرحله‌ی عقب‌تر، از فرهنگی پیروی خواهد کرد که به مرحله‌ی پیشرفته‌تر تعلق دارد. البته در روند این انطباق، بر اثر مقاومت‌ها و درگیرهایی که پیش می‌آید امکان توقف در سیر تکاملی جامعه، یا حتی تخریب و نابه‌سامانی در سیستم موجود نیز هست. تاریخ جوامع، موارد متعددی از این تضاد انطباق را ثبت کرده است. تاریخ جامعه‌ی خودمان نیز نظایر فراوانی را ارائه می‌کند و نشان می‌دهد که همواره اقوام مهاجم و عناصر و عواملی که خواسته‌اند شیوه‌ها و ارزش‌های متعلق به یک دوران را در دوران پیشرفته‌تری حفظ کنند، پس از توقف و تخریبی که در مسیر تکاملی جامعه فراهم کرده‌اند. در دل مرحله‌ی پیشرفته‌تر حل شده‌اند. اقوامی که با نظام عشیره‌ای و اقتصاد شبانی بر ایران دوران زمین‌داری مسلط شدند، پس از مدت کوتاهی چنان تابع مناسبات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی جامعه‌ی ایران شدند، که خود به عاملی در طریق رشد این مناسبات بدل گشتند.

این قانون تکامل جامعه است. با این همه چنان نیست که این قانون خودبه‌خود و بی‌دخالت انسان‌ها، تأثیر خود را به موقع ببخشد. نقش انسان‌ها در کند و تند کردن حرکات قانونمند جامعه است. بنابراین هر چه جامعه‌ی ما، در طریق رشد فرهنگ سوم هدایت شود، این تضادها و تعارض‌ها نیز زودتر به سود طبقات و گروه‌های مترقی، تحول و تغییر می‌پذیرد.و جامعه مسیر تکاملی خود را سریع‌تر می‌پیماید.

تا پیش از قیام بهمن جنبش مردم ما عمدتأ خودانگیخته و خودبه‌خودی بود. اما از آن‌زمان به‌بعد، با تأثیری که عوامل بازدارنده بر جامعه گذاشته‌اند، ادامه‌ی انقلاب تنها در گرو اعمال آگاهانه است. و آگاهی و شناخت مردم است که می‌تواند سدها و موانع را از میان بردارد، و انقلاب را ادامه دهد. فقدان این آگاهی در سطوح وسیع جامعه از یک سو و وجود توطئه‌ها و سیاست‌های متوقف‌کننده‌ی امپریالیسم و سرمایه‌داری از سوی دیگر، حرکت انقلابی جامعه را کند یا متوقف می‌کند. و اصرار بر ارزش‌های فرهنگی پیش از سرمایه‌داری، به‌ویژه به‌منظور مقابله با فرهنگ پیشرو، چیزی نیست جز حرکت در جهت متوقف کردن انقلاب. از وقفه‌ی بیشتر حرکت انقلابی، فقط ضد انقلاب و سرمایه‌داری وابسته در طریق امپریالیسم سود می‌برد و تحکیم می‌شود.

هنگامی‌که اعتقاد بر این باشد که تنها مردمند که تاریخ سازند، و مردم دارای ظرفیت‌ها و توانایی‌های لازم برای دگرگون کردن نهادهای جامعه هستند، تنها راهی که باقی می‌ماند این‌ست که همین مردم به‌‌کارآیی‌ها و توان و ظرفیت خود پی ببرند. یعنی تنها وظیفه این‌ست که از تمام امکانات درجهت بالا بردن آگاهی توده‌ها استفاده شود. و این مقصود حاصل نمی‌شود مگر از طریق طرح و ترویج و تبلیغ همین امکانات و ظرفیت‌های مردم. یعنی از طریق اشاعه‌ی فرهنگی که همین کارکرد را اصل قرار داده باشد. با این توجه که فرهنگ پیشرو به معنی نفی مکانیکی و سطحی عناصر مترقی و باارزش فرهنگ گذشته نیست، بلکه در برگیرنده‌ی کلیه‌ی دستاوردهای مترقی آن‌ست.

به این ترتیب تنها کسانی از اشاعه‌ی چنین فرهنگی می‌هراسند، که یا به ظرفیت و امکانات و توانایی‌های مردم معتقد نیستند، و یا منافعشان با منافع مردم در تقابل و تضاد است. خواه و ناخواه گروه نخست درخدمت منافع گروه دوم قرار می گیرند. هر چند که گروه نخست در اعتقادهای خود صادق نیز باشند. و تنها براساس معتقدات سنتی خود نیز حاکمیت و ظرفیت مردم را به حساب نیاورند.

بنابرآنچه گفته شد، در تضاد ارزش‌های فرهنگی موجود، آنچه تحقق آن تقریباً حتمی می‌نماید، انطباق فرهنگ سنتی بر بنیاد و فرهنگ سرمایه‌داری وابسته است. حتی اگر این فرهنگ در طریق ابقای خود و مقابله با سرمایه‌داری وابسته، برنامه‌های تولیدی و فرهنگی خود را بر اساس تقاضاهای کل خرده بورژوازی نیز ارائه کند.

کتاب جمعه – شماره ۲۸ – ۹ اسفند ۱۳۵۸